تبلیغات
شهر مرده ها

شهر مرده ها
شرررریم و بی هراس در برابر مرام شما سر تعظیم فرود می آوریم
نویسندگان
نظر سنجی
نویسندگی کی رو بیشتر دوست دارین؟






لینک دوستان

سلام به همه اشرار

خب شرمنده یک مدت شهرخاطره ها  اپ نشد توی این مدت بالاخره تصمیمات و غیره گرفته شد

اول از همه مهناز از این وبلاگ رفت

دوم اینکه شهرخاطره ها برای همیشه تعطیل می شه

سوم اینکه شهرخاطره ها به شهرمرده ها تغییر یافت

بعد اینکه نوشته هاشو می زارم چون دوست دارم بعضی هاشو ولی دیگه کلا اپ نمی شه ولی بی معرفت نیستم اگر وقت کنم حتما بهتون می سرم تا چند وقت دیگه یک وبلاگ خودم راه می ندازم که خاطرات دانشگاه انشاالله اونجا باشه خبر می دم بهتون

و یک معذرت خواهی از همه بخاطر لغو ناگهانی صندلی داغ و یک معذرت خواهی ویژه از سارا ابجی گلم که بد شانس بود البته دمش گرم ج سوالارو برام ایمیل کرده ولی خب بازم بنا به دلایلی نمی شه گذاشت

خلاصه خوبی و بدی از ما دیدید مارو ببخشید و یک 4 نفری باعث شدن که این وبلاگ تعطیل شه و مهم نی به ارزوشون رسیدن خب اینم اخرین خاطره رو بگم

توی خیابون بودیم داشتیم با بچه ها می رفتیم پیاده یک هو دیدم رفیقم با موتور داره رد می شه سوت زد گفتم محمد رضا نگاه ما کرد ببینه کیه صدا زد یهو ماشین امد جلوش تققققققق خورد توی ماشین

داشت  بهم فحش می داد و اه و ناله می کرد من که در حال ملق زدن بودم اخر تا یارو زنگ زد پلیس بیاد خودشو روی موتور انداخت فرار کرد مثلا از اون موقع دست و پاش درد می کرد این پلیس لامسب عجب دکتریه ها ما خبر نداشتیم

اخه موتورش نه پلاک داشت نه خودش کلاه داشت نه گواهی نامه نه کوفت و زهرمار

خب دیگه

ممنون از تمام ابجی ها و داشی های گلم که توی این مدت مارو یاری کردند و تنهامون نزاشتن مثل بعضی ها

چی می گفتن قدیما؟اها اگر بار گران بودیم رفتیم هه بیخی

شرررریم و بی هراس در برابر مرام شما سر تعظیم فرود می آوریم

پایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدار تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا پــــــــــــــــــــــــــــــای دار


[ دوشنبه 8 آبان 1391 ] [ 11:20 ق.ظ ] [ ایمان ]


«نه فنی ، نه حرفه ای،بغض هر دو»
نمی دانم از کجا شروع کنیم؟! یا بهتر بگم ، پیش چه کسی این اعتراض و دل گیری خودمان را بکنیم ! حرف من، حرف همه بچه های فنی و حرفه ای است، بچه هایی که آیندشون دست خودشون نیست .
برای اینکه بهتر با دلگیری ما آشنا بشید بهتره یک اشاره کنم به خاطره یکی از دوستام، که گفت «هنگام ثبت نام در دبیرستان بودم و انتخاب رشته ریاضی، که همزمان به من دانش آموز دیگری در حال بحث با مدیر آموزشگاه بود، دانش آموز از شرایط تحصیلی مناسبی برخودار نبود اما خواهان حضور در رشته ریاضی بود به همراه ولی خود ولی شرایط آموزشگاه این اجازه رو نمی داد که مشاور مدرسه از راه رسید و گفت برای تو بهتراست با توجه به نمراتت یک رشته فنی یا حرفه ای را انتخاب کنی! خب دوست من هنگام شنیدن این حرف و من هنگام شنیدن این توضیحات از دوستم دچار تعجب و حیرت فراوان شدیم و بعد از پاسخ دانش آموز که فرمود "اونجا برای تنبل هاست" دیگه به حدی تعجب کردیم که فکر کنم شاخ در سرمان ظاهر شد !
بله این داستان ماست "فنی ها" و "حرفه ای" ها دو شاخه از رشته های تحصیلی که همیشه با هم اطلاق می شوند که باید بگویم فنی به رشته هایی نظیر برق ، الکترونیک ، عمران و... اشاره دارد که بیشتر نیاز به فعالیت دست دارد و حرفه ای به رشته هایی نظیر کامپیوتر، گرافیک ، حسابداری و... اشاره دارد که بیشتر نیاز به فعالیت ذهن دارد.
خب این گوشه ای از بازی با فنی و حرفه ای هاست که در هر نقطه که به در بسته می خورند می گویند راهی فنی و حرفه ای بشوید. اما همین جا میتونم واستون قسم بخورم که فعالیت ذهنی و دغدغه هایی که فنی و حرفه ای ها دارند به مراتب بیشتر و سخت تر از رشته های نظری مانند علوم تجربی و ریاضی است.
از اشکالات فاحش کتب درسی، نبود یک مرجع پاسخگو، نبود مشاور متخصص و اختصاص ندادن صدا و سیما به فنی و حرفه ای ها تا برگزاری نا منظم کنکور و اعلام نتایج آن بغضی است که در گلوی دانش آموزان فنی و حرفه ای باقی مانده و هست .
چند سال پیش یکی از مدیران ارشد در وزارت علوم عنوان کرده بود که دانش آموزان شاخه های فنی و حرفه ایی و کاردانش فقط برای ورود به بازاد کار تربیت شده اند و این آموزشکده های فنی و حرفه ایی که ما برای ادامه تحصیل این قشر آماده کرده ایم، در واقع لطف ما به فنی هاست! سالها گذشت و آمار شرکت کننده گان کنکور کاردانی پیوسته به 700 هزار نفر و کارشناسی ناپیوسته به حدود 500 هزار نفر افزایش پیدا کرد ولی همچنان تمامی فکر و انرژی مسئولین ذکر شده فقط روی کنکور سراسری ( نظری ) بوده و هست.
اما بهتره بدونید 90% درصد کسایی که به رشته فنی و حرفه ای می آیند قصد دارن تحصیل کنند، دانش بیاموزند و این نکته رو از اما قبولی کارشناسی ارشد می توانید درک کنید که قبولی اکثریت دانش آموختگان فنی و حرفه ای بر دانش آموختگاه نظری غلبه می کند.
خب در اینجا ما کار نداریم کتب درسی ما پر اشتباه ترین کتب درسی در میان رشته های مختلف است البته این اشتباه نه اشتباه چاپی است نه اندازه گیری اشتباه ذهنی ناشی از بی توجهی جایی که اشاره می شود آسمان صورتی است (البته این یک شبه مثال برای درک حد اشتباهات است).
کنکوری که ما می دهیم نتیجه 12-13 سال تحصیل و هزینه کردن می باشد، واسه کسایی که نمی دونند بگم که کنکور ما بصورت سراسری و پیوسته برگزار می شوند و ما وارد دانشکده فنی و حرفه ای می شویم، ابتدا در هنگام ثبت نام اولویت های خودمون رو ثبت می کنیم. و سپس با یک تا دو ماه اختلاف نسبت به رشته های نظری کنکور خودمون رو می دهیم.کنکوری که همه 40 رشته آن در یک روز باید بشینند سر جلسه البته خوبیش اینه که در نوبت صبح و بعد از ظهر برگزار می شود.
جدا از این بچه هایی که در رشته کاردانش درس میخوانند باید کتابهایی که دانش آموزان فنی و حرفه ای در طی دو سال تحصیلی خوانده را برای کنکور خود مطالعه کنند.آن هم همزمان با دروس تحصیلی خود برای امتحانات پایان سال و در مدت کوتاه کنکور این امر امکان ناپذیر است.
خب ما امسال کنکور دادیم فقط هم شب قبل کنکورمون اخبار حدود 5 ثانیه اعلام کرد که فردا کنکور کاردانی پیوسته برگزار می شود .
البته حرف من این ها چیزی نیست که باعث شد بغض ما بترکد یا مثلا هیچ برنامه ای در صدا و سیما به مشاوره ای نداد یا موقع انتخاب اولویت وقتی تازه در سن 16-17 سالگی متوجه می شدیم اولیویت چیست و باید چطور انتخاب کنیم کسی نبود مشاوره ای دهد و خودِ خودمان به تنهایی انتخاب اولیویت کردیم.
دلیل اینکه کنکور ما سوم شهریور برگزار شد همزمان شدن مرداد ماه با ماه مبارک رمضان بود. از نکات و حواشی کنکور رو بخواهم براتون تعریف کنم. هرکی هر زمان که دوست داشت از سر جلسه خارج می شد، ماشین حساب با اینکه برای تمام رشته ها آزاد بود در بعضی حوزه ها ممنوع بود. خب باز هم اینا مشکل اساسی ما نبود می تونستیم با دست محاسبات کنیم میتونیستیم با سر و صدا هم به سختی تمرکز کنیم.
اما...
در دفترچه ثبت نام، در اطلاعیه سازمان سنجش، در گفت گوی حسین توكلی مشاور عالی سازمان سنجش، در دفترچه ثبت نام، در پاسخ های تلفنی و سیستم پاسخگوی سازمان سنجش اعلام شد نتایج کنکور کاردانی پیوسته دهه آخر شهریور اعلام می شود البته آقای توکلی هم اعلام کرد بطور دقیق 28 تا 30 شهریور ماه اعلام می شود.
دهه آخر شهریور شد، شهریور دیگه داشت تموم می شد و همچنان پاسخ همان دهه آخر شهریور بود تا اینکه امروز صبح 28 تمام دانش آموزان فنی و حرفه ای که منتظر اعلام نتایج بودند با نا امیدی متوجه شدند نتایج سوم مهر ماه می آید.
بله، وقتی زنگ زدیم گفتند سوم مهر ماه نتایج شما می آید، اعلام کردم که مگر قرار نبود دهه آخر شهریور اعلام بکنیم؟ فرمودند که بله، ولی به یک تاخیر برخوردیم! گفتم اگر ما رشته نظری بودیم هم این اتفاق می افتاد ؟ شخص پاسخگو گفت حالا شده! شما ببخشید. من که گفتم خدانگهدار .
+یکی دیگر از دانش اموزان نیز که وقتی تماس گرفت به او اعلام کردند همینه نمیشه کاریش کرد باید صبر کنی ولی اخه صبر هم حدی داره این همه تبعیض بس نیست ...
اما خب این حقه ما هستش؟چرا تبعیض قائل می شوند؟ چرا با آینده ما بازی می شود؟ چرا هیچ سازمان و ارگانی پاسخگوی ما نیست؟
این بعض مایه، بازی گرفته می شویم!
پارسال هم دانش آموزان فنی و حرفه ای(1390) با اینکه مرداد ماه کنکور دا پشت سرگذاشتند 2 مهر نتایج خود را دریافت کردند.
آینده ما، آینده ایران و چرخ پیشرفت ایران در حال پیشرفت نیست! حداقل با این بی توجهی ها به جایی نمی رسیم که هیچ ! افت هم خواهیم داشت! در چند سال آینده نشانه این ظلم و بی توجهی دیده خواهد شد. مطمئن باشید ایران عزیز از آن کشور آرمانی و موفق دور خواهد شد.
چرا که چرخ کشور به دست نیروی کار و اقتصاد کشور پیش میرود و نیروی فنی و حرفه ای کشور نیز جزء مهمی از تشکیل این بازار است .




عتراض به سنجش
امروز 28 شهریور شما با تماس با سازمان سنجش اعتراض خودتون رو اعلام کنید. ابتدا اعلام کنید نتایج کی اعلام می شود و درصورت شنیدن جواب الکی مثل اینکه تا آخر هفته و.. به شخص پاسخگو اعلام کنید که چرا شما بین نظری و فنی و حرفه ای فوق می گذارید ؟ یا اینکه آیا این حق مایه ؟
خب خودتون بهتر بلدید.

شماره سازمان سنجش :

021-88923595

021-88923596

021-88923597

021-88923598

021-88923599

توجه کنید خیلی شلوغه و حداقل باید ده بار زنگ بزنید تا وصل بشه ، سپس تلفن گویا وصل میشه ابتدا باید یک کلید رو بزنید و سپس شماره 9 رو بزنید تا به اپراتور وصل بشود.

منتظر بمب فنی و حرفه ای هستیم...

[ سه شنبه 28 شهریور 1391 ] [ 03:56 ب.ظ ] [ ایمان ]

سلام به کل شهروندان شهرخاطره ها

یک مدت نبودم شهر رو بهم ریختید

لاقل چیزایی که خوردید رو جمع می کردید

شهر ما خانه ی ما

بیخی اینا همه سر مهناز خالی می شه


بگذریم

صندلی داغ هم خوشبختانه هنوز داغ داغه

یک قانونی گذاشته می شه امشب یعنی به تصویب رسیده که می گم

اینکه کسایی که روی صندلی داغ نـِشستن مثل من و نگین می تونند از نفرای بعدی 8 سوال بپرسند کسایی که

نـَشستند می توند 4 سوال بپرسند

در ضمن حواستون باشه تقلب هم نکنید که ج داده نمی شه

تنها به سوالاتی ج داده خواهد شد که هر کی نظر می ده اسم و ادرس وبلاگشو بزاره

در اخر هم هر گونه انتقادی پیشنهادی مرگی کوفتی چیزی داشتید بگید

در ضمن اونایی که با اعتراف کده موافق هستند توی نظرات بگن

راستی این عکسایی که توی شهرخاطره ها نشون نمی ده تقصیر من نیست سایتی که اپلود کردم ف.ی/ل.ت|ر شده این سایتی که از این به بعد اپ می کنم مطمئن تره انشاالله مشکلی پیش نمی یاد


خب حالا بریم سراغ جزغاله کردن ســــــــــــــــــارا

ادرس وبلاگ سارا
 http://sara12.persianblog.ir

سارا خانوم با شما پارتی داشتیم مبل راحتی اوردیم که راحت دراز بکشید



[ پنجشنبه 23 شهریور 1391 ] [ 08:25 ب.ظ ] [ ایمان ]

شده دلت واسه ایران بسوزه؟چرا؟  نه ونمیدونم شایدم اره اما دلسوزی من چه فایده داره؟؟

صبحا چند پا میشی؟شبا چند میخوابی؟ من که صبح پا نمیشم شما چی؟پا میشی؟ من شب نمیخوابم:دی شما میخوابی مگه؟کلا من ادم نیسم:دی

جورابت سوراخ شه ولی سوراخش تابلو نباشه میپوشیش یا میندازیش دور؟ نه نمیپوشم میندازم

دورکدوم قسمت بدنت چاقتر یا لاغتر شه ناراحتت میکنه؟ صورتم
کاری هست که دلت بخواد انجام بدی ولی جراتشو نداشته باشی ؟
نه
آخرین باری که واقعا ترسیدی کی بود و از چی ترسیدی ؟
پریشب یه کابوس دیدیم بیدار شدم هنگیده بودم از ترس

اگه بهت بگن یکی از کسایی که از دستشون دادی رو میتونی زنده کنی کی رو زنده میکردی؟7
نمیدونم جاشون خوبه همه شون

سقف آرزوهات کجاست ؟ ارزوی خاصی ندارم که سقفشو بگم


..........................................................................................................

اولین دوست پسرتو چندسالگی داشتی؟ سنی نداشتم:دی

هنوزم باهاشی یا فینیش شده؟باهاشم

اگه فینیش شده علتش چی بوده؟علت نداره دیگه

تقصیر تو بوده یا اون؟....

نظره قلبیت در مورده پسرا؟الکی خوشن

درمورده دخترا؟؟دختر داریم تا دختر

دوست پسرتو بیشتر دوست داری یا دوست صمیمی دوران مدرسه ات رو؟هر گلی یه بویی داره

بهترین کادویی که به دوست پسرت دادی از نظر خودت چی بوده؟قبول درخواست دوستیش

اسم بهترین عطری که دوس داری چیه؟212

به جوراب افراد بیشتر توجه میکنی یا به کفشاشون؟ کفش

روسری دوس داری یا شال یا مقنعه؟شال

اگه برات خواستگار بیاد با چی ازشون پذیرایی میکنی؟کتک چه طوره؟


بیشتر دوس داری مهمونی بری یا خونتون مهمون بیاد؟؟میزبانی رو بیشتر از مهمان بودن دوس دارم

چند سالته؟سنی ندارم همش یه چندتایی بهار دیدم


قد و وزن؟قد173 وزن امار ندارم اما تپل نیسم
 

چه قدر از قیافت راضی هستی؟80 % خدایا شکرت

چه قدر از نگین راضی هستی؟هیچ ازش راضی نیسم فردا باید با والدینش بیاد 

بهترین و بدترین خصویتت چیه؟بهترین خصوصیتم اینه هر کاری بتونم واسه دیگران میکنم بدترینش غر غرو هسم شدیییییییییییییییییییییییییید 

وقتی دلت میگیره چی کار میکنی؟ اعصابت خورد بشه چی؟تو خودم جمع میشم یا میرم حموم گریه میکنم یا میرم هوا خوری وقتی هم اعصاب ندارم داد میزنم به همه چیز گیر میدن و تریپ چرا دره دیزی بازه بر میدارم:دی 

تو زندگی کیو از همه بیشتر دوست داری؟خدا 

از کی بیشتر از همه بدت میاد؟ادمای مغرور 

  تا از مهمترین ادمای دور و برت رو اسم ببر5؟ما مهم ترین نداریم

اگه بگن یه روز فرشته ها چشاشونو میبندن و ازادی که هر کاری دوست داری بکنی چی کار میکنی؟من واسه رو کم کنی کاری نمیکنم 

عشق رو تو یه جمله تعریف کن! عشقی که بشه تعرفش کرد عشق نیس 

نظرت در مورد من چیه؟عالی 

کدوم اخلاقمو نداشتم بهتر بودم؟همین جوری خوبی 

محبوبترین کارتون؟فیلم؟خواننده؟بازیگر؟ اهنگ؟ فصل؟کارتون:تام و جری فیلم:پرپرواز خواننده:رضا صادقی اهنگ:هتل کالیفرنیا

دوست داشتی پسر بودی؟نچ


اگه بگن اجازه داری یه نفرو بکشی کی رو انتخاب میکنی؟خودمو
 

به شانس اعتقاد داری؟ خوش شانسی یا نه؟نه اعتقاد ندارم 

برای مسافرت کجا رو دوست داری؟کیش 

متولدین چه ماهی رو بیشتر دوست داری؟دی و تیر و فروردین 

بهترین روزی که تا حالا داشتی؟روز خوب خیلی زیاد داشتم 

بدترین روزی که تا حالا داشتی؟یه سوتی بزرگ دادم دوره راهنمایی فهمیدن تابلو شد 

از چه حیوونی خوشت میاد؟ از کدوم میترسی؟از همه حیوونا میترسم از همه شونم بدم میاد


نظرت در مورد رک بودن؟عالیه منم رکم

انتقاد پذیر هستی؟100% البته انتقادی که بوی توهین نده 

بدترین انتقادی که ازت کردن چی بوده؟کارت بده این بود

سوالی که دوست داشتی ازت بپرسن و نپرسیدن چیه؟ جوابش؟بابا بیخیال هر چی سوال کمتر زندگی بهتر 

الان تو چه فکری هستی؟کی سوالا تموم میشه

چه جور ادمایی رو دوست داری؟ از چه جوراش بدت میاد؟ادمای حساسی رو دوس دارم از ادمای  خشک بدم میاد 

نظرت در مورد مرد؟ ازدواج؟ نیما؟والله چی بگم؟ایکون خجالت

چه قدر به تقدیر اعتقاد داری؟هیچی 

دوست داری چنتا بچه داشته باشی؟ اسمشونو چی میذاری؟اولا 1 دوس داشتم اونم دختر اما نیما میگه دوتا نفسو محمد مهدی

نظرت در مورد کار کردن زن؟ زن باید کار کنه


چه جور شغلی رو دوست داری؟ شغلی که توش اقایون فوضولی نکنن
 

وقتی میخوای بری بیرون چه قدر طول میکشه تا حاضر شی؟شده کمتر از 30 ثانیه هم اماده شم ارایشم داشته باشم:دی منتهی باید یکی بگه نگیییییییییییییییییییییییییییین زود باش 

شماره کفشت؟بستگی به قالبش داره اما کلا 38و39

اگه یه روز بیدار بشی و ببینی کل زندگیت فیلم بوده اسم فیلمو چی میذاری؟چه سوال سختی...نمیدونم   

اگه بتونی رو اسمون چیزی بنویسی که همه بتونن ببینن چی مینویسی؟خدایا شکرت 

بهترین دوستت کی بوده؟ از کدوم اخلاقش خیلی خوشت میومد؟سارا اروم بودنش با شیطون بودن من تضاد جالبی داشت و داره 

بهترین لطیفه ای که تا حالا شنیدی؟بابا بیخیال 

نظرت در مورد خدا چیه؟ چه قدر ازش راضی هستی؟ فک میکنی خدا چه قدر از تو راضیه؟من که ازش راضیم اما اون نه 

از مامان بابات راضی هستی؟ دوست داشتی مامان بابای دیگه ای داشته باشی؟اره ازشون راضیم چیزی هستن که در توانشونه نه همینه با همه بدی و خوبیشون عالین 

تا حالا تجدیدی داشتی؟ چنتا؟نه خداییش نداشتم 

کمترین نمره ای که داشتی؟7 از 20 

تا حالا مامان باباتو مدرسه خواستن؟ چرا؟یه بار سر همین 7 

منو بیشتر دوست داری یا منو؟تورو

بزرگترین ارزوت؟ارزو همه بر اورده بشه 

بابا مامانت نصیحتت میکنن؟ معمولا چی میگن؟اره بستگی به موضوعش داره 

اگه بخوای یه توصیه بهم بکنی چی میگی؟این صندلی داغو ادامه بده 

بهترین صفت خدا از نظر تو؟رحیم بودنش 

تا حالا خیانت کردی؟ خیانت دیدی؟نه خیانت کردم نه  خیانت دیدم 

بهترین کار عمرت؟اگه بگم از ثوابش کم میشه

برات غرور مهم تره یا عشق؟عشق

یادم رفت تحصیلاتتو بپرسم! تحصیلات؟والله یه سواده نقلی داریم

اگه بخوای فحشم بدی چی میگی؟نامرد اتیش گرفتم

حرارت صندلی رو چند درجه براورد میکنی؟من از بس حرارت زیاده دیگه بی حس شدم

اگه بازم جای دیگه فرصت پیش بیاد میشینی رو صندلی داغ؟بعله چرا که نه

از دستم ناراحت نیستی؟نه بابا

شده تا حالا در حقت بدی کنم؟ اگه اره منو میبخشی؟بدی؟تو؟معلومه


یه جمله بهم به یادگار بده. جمله رو چه جوری بدم؟

سلام بعداز بیو یی که لطف میکنی میدی مرحمت کن اینا روهم ج بده چشم نگین حسین.ی هستم متولد شیراز همین

نظرت درباره کنکور چیه؟مزخرفه

تا حالا جز نخبگان بودی؟نه عامووووووو این جمله شیرازی بود

به نظرت حسود هستی؟تا چه میزان؟اره خیلی

آشپزی بلدی؟چه غذایی؟بعله همه چی به جز اونایی که پای گوشت میاد وسط

نظرت در موردمردا چیه؟ جواب دادم

تا حالا ضایع شدی؟اره

در هر مورد یکی رو انتخاب کن :
 خاله بازی1-خاله بازی/هفت سنگ/قائم باشک
 پرش از ارتفاع2-پرش ازارتفاع/احضار ارواح/کشتن سوسک

در مورد عبارات واسامی زیر نظرتو بگو :
نگین/نیاز18/نیما/شهر خاطره ها /حنا دختری در مزرعه/عروسک/ایمان /مهناز/پنگول

نگین:دختر بد

نیاز 18:مرحمه همه دردام جایی که توش پر میشم از خالی

نیما:همه زندگیم

شهر خاطره ها:واقعا وب عالیی هس

حنا...:عاشقش بودم دوران بچگی

عروسک:از بس عروسک دارم دهنم سرویسه بهتره چیزی نگم

ایمان:پسر بدی نیس

مهناز:خیلی دوسش دارم

و در اخر از هر چی حیوونه بدم میاد


[ چهارشنبه 22 شهریور 1391 ] [ 05:57 ب.ظ ] [ مهناز ]
سلامی دوباره جواب های منو می تونید در پست پایین ببینید

مهمان امشب نگین خانوم هستش تا پنج شنبه هفته ی بعد هر کی هر سوالی داره بپرسه اینم ادرس وبلاگ خود نگین خانوم جهت اشنایی بیشتر

http://niyaz18.blogfa.com








پ.ن از مهناز: مهمونای گرامی اومدم بهتون مژده بدم که ایمان تا یه هفته رفته سفر شهر خاطره هارو سپرده به من
تا یه هفته هر شب صفا سیتی. من مسئولیت تدارکات رو بر عهده میگیرم تخمه چیپس پفک و ...
تا یه هفته اینجا ازادی مطلق اعلام میکنم
فقط یه روز قبل اومدنش باید بیاین همه جارو مرتب کنیم لو نره ها
بعدش هم دستم به شلوارتون تهنام نذارینا ایمان اومد نبینه اینجا تار عنکبوت بسته! به ازای هر تار عنکبوت کلی از حقوقم کم میکنه رحم نداره که




[ پنجشنبه 16 شهریور 1391 ] [ 09:02 ب.ظ ] [ ایمان ]

خب سلام اینم جواب ها

هر کی به هر اسمی نظر داده اسمشو گذاشتم با رنگ قرمز و بعد سوالاتشو گذاشتم و بعد جواب های خودم

اگر سوالی جا افتاده بگید بگم

دوم اینکه اگر غلط املایی بود شرمنده سریع ج دادم

سوم اینکه مهمان این هفته نگین خانوم هستش که در پست بالا سوالاتونو می تونید بپرسید

 و در اخر هم ممنون از کسایی که همکاری کردن

---------------------------------------------------------------------------------------------

miracle

نام؟ایمان سن؟18 .اهل کجا؟خراسان جنوبی(بیرجند)امدید قدمتون رو چشم .مجرد یا متاهل؟به نظر شما با این سن می شه؟نه هنوز خودمو بدبخت نکردم . هدف از وبلاگ نویسی؟سرگرمی ، دوم اینکه سعی کردیم یک وبلاگ شاد ارائه بدیم تا دل هم وطنمون شاد کنیم.همین که هم وطنم یک لبخند بر لباش جاری بشه بزرگترین هدیه هستش به من. تحصیلات؟والا نگم بهتره ولی خب من هنوز دپیلم رو نگرفتم انشاالله 6 تا تجدیدی رو پاس کنم می گیرم. ابی یا قرمز؟ فقط ابی رو عشقه. اصولا چند مرده حلاجی؟خب این بستگی داره به کار،اگر کاری باشه که بهش علاقه داشته باشم بی نهایت مرده حلاجم

به حقوق خانوما احترام میذاری؟با جماعت زن مخالم. نظرت در مورد زن ذلیلی؟ما که زن ذلیل نیستیم توصیه می کنیم کسی هم نباشه که زن ها سوارتون می شن،یک قمه دستتون بگیرید بالاسر زناتون حکوت کنید. نظرت در مورد دنیای مجازی؟خب این بستگی به کاربر داره که ازش چه طوری استقاده کنه،هم مطالب مفید داره هم خودتون بهتر می دونید در کل انسان در دنیای مجازی زود گول می خورده نمونه اش عاشق شدن

نظرت در مورد این کلمه ها: فوتبالیست ها؟والا کوچیک بودیم یک ساعت نگاه می کردیم اخر یک کرنر می شد تمام می شد توی حالمون .... می شد. حنا دختری در مزرعه؟ندیدم،اسمش اشناست ولی خب. بابا لنگ دراز؟ناظم مدرسه مون. کلاه قرمزی؟کد اهنگ پیشوازش روی گوشیمه. دنیای جوونی؟ترجیح می دم سکوت کنم. شیرین؟شیرین. مجنون؟یاد داستان لیلی و مجنون می یفتم ولی خب فقط اسمشو شنیدم. مهناز؟خیلی خره

رمان میخونی؟همین کتاب های درسی رو زورم می یاد بخونی ولی خب سالی یکبار اره می خونم. تا حالا کاری کردی که خیلی شرمنده شی؟چی؟ توضیح بده.اره کوچیک بودم ماشین بابا رو ورداشتم زدم توی دیوار کلی شرمنده شدیم پیش بابایی. عاشق شدی؟اره. کدوم غذارو بیشتر دوست داری؟ماکارانی. اشپزی بلدی؟اره دیگه فقط نیمرو و املت این دوتا واجب هستن چون موقعی که دعوا پیش می یاد غذا نمی خورم می گم منو برای ناهار یا شام صدا نکنید.بعدش می رم نیمرو درست می کنم می خورم دیگه یک حالی می ده

به نظرت علم بهتره یا ثروت؟هر دوباهم خوبه چون می تونی به وسلیه ی علم پول به دست بیاری در کنار هم باشن بهتره مکمل همن.در هر مورد یکی رو انتخاب کن: شهربازی/فیلم/نت=معلومه نـــــــــــت. فوتبال/فوتسال/فوتبال دستی=فوتبال. شمال/کیش/جزایر قناری=کیش. نظرت در مورد صندلی داغ؟نظر خاصی ندارم

نظرت در مورد گریه مرد؟خب من هر وقت مردی گریه می کنه منم گریه می کنم. چرا وقتی میبینیم یه مرد گریه میکنه به جای اینکه دلداریش بدیم و یه کاری کنیم که ما را همدرد خودش بدونه بهش میخندیمو میگیم:خجالت بکش.مرد که گریه نمیکنه.ولی هیچکس به این فکر نمیکنه که گریه ی مرد میتونه خیلی ازگریه ی زن و بچه ها دردناک تر باشه.چون گریه ی مرد بخاطر اسباب بازی یا وسایل خونه نیست.وقتی یه مرد گریه میکنه که واقعا دلش شکسته باشه.ولی خیلی ها اینو نمیفهمند . خودتو تو یه جمله توصیف کن:تعریف کردن چیز خوردنه ولی خب با معرفت و خاکی بودن. بهترین خصوصیتت؟ بدترینش؟هوای همه رو از کوچیک تا بزرگ دارم و کلا کمک کردن رو دوست دارم .بدترینش اینه که خیلی زود قضاوت می کنم و اعصاب درستی ندارم. بازی مورد علاقه کودکی؟خاله بازی من نقش دکتر رو داشته باشم از نوع امپول زن.بیشتر چه کتابایی میخونی؟کلا کتاب نمی خونم. اهل ورزش هستی؟ چه ورزشی؟اره بدجور همه نوع ورزش هر جا بازکن کم اوردن زنگ می زنند به من.فوتبال-بیسکتبال-والیبال-بکس-بدنسازی-و غیره. المپیک رو بیشتر دوست داری یا پار المپیک؟حقیقتش المپیک که برگزار شد دم ایران هم گرم ولی پار المپیک نمی دونم چیه!

سارا

اسم معلم کلاس اولت چی بود؟؟ خانوم کریم پور

رها

مامانتو بیشتر دوس داری یا بابا؟ چرا؟ هر دو، چون هر دوتا برام زحمت کشیدن

تا حالا چنتا دوست دختر داشتی؟ یکی داشتم اول دبستان بعد اون نداشتم

اگه یکی بهت بگه خیلی زشتی چه عکس العملی نشون میدی؟ خجالت می کشم و بعدش می خندم چون راست می گه

از سوسک میترسی؟ نه ولی چندشم می شه

Hannah

شما سه نفر چطوری همدیگه روبیداکردین؟چون خیلی باهم مچ هستینو خیلی خوب با هم کنارمیاینو یه وب اینجوری خوشگل درس کردین میگم.قبلا هرکدومتون وب جدا داشتین؟ خب من اول وبلاگ کافه بلاگ رو داشتم مهناز خانوم یک وبلاگ دیگه مهناز خانوم وبلاگ خاطره داشت من وبلاگ طنز.پیشنهاد همکاری دادم مهناز خانوم هم لطف کردن قبول کردن و دوتا وبلاگ رو کردیم یک وبلاگ به نام شهرخاطره ها.شیرین هم از شهرخاطره ها خوشش امد و روزی که مهناز رفت شیرین خانوم امد به جای مهناز و مهناز که برگشت شیرین خانوم رفتن.جا داره همینجا از شیرین خانوم تشکر کنم که نزاشت دست تنها باشم.و اینکه با هم کنار می یایم و باهم مچ هستیم اینا لطف مهناز خانوم و شیرین خانوم هستش که برای حرفم احترام قائل هستن.واقعا جای شیرین خانوم الان خالی هستش هر چند مهناز خانوم هم بهتر نباشه کمتر نیست.راجب خوشگلی هم چشماتون خوشگل می بینه.

Ngn

اولین دوست دخترت تو چند سالگی بود؟ اسمش چی بود؟ چند ساله بود دوسش داشتی؟ چرا جدا شدی؟توی حدود 7 سالگی بود اول دبستان بودم اسمش زهرا بود.هم سن خودم بود..ولی خب ناظم و مدیر لطف کردن لومون دادن.همه چی بهم ریخت.شکست عشقی خوردم. بزرگترین سوتی تو عمرت چی بوده؟بزرگترین سوتی این بود یکبار با دوستم سوار موتور بودیم گشت گفت بزن کنار ما هم نه گواهی نامه نه کارت موتور نه موتور پلاک داشت گاز رو گرفتیم فرار رفیقم می گفت برو فلان کوچه گفتم ساکت باش خودم یاد دارم منو هول نکن گفت باشه گشت دنبالمون بود پیچیدم توی کوچه چشمتون روز بد نبینه کوچه بن بست بود باقی ماجرا سانسور چون کتک خوردیم

سارا

چندم دبستان رو بیشتر دوست داری؟ از چندم متنفری؟اول دبستان رو بیشتر دوست دارم از چهارم متنفرم

ا..ا

مگه میشه ناموسی نپرسید؟اره که می شه من فوق العاده ادم غیرتی هستم.شما و این مهناز چه ارتباطی باهم دارین؟فقط دو تا نویسنده هستیم همین. با چه انگیزه ای این اهنگ رو گذاشتین رو وب؟ با انگیزه ی شاد بودن داشی ها و ابجی ها و من هر وبی رفتم اهنگ غمناک بود اینا گفتیم شاد باشه و این اهنگو مهنازخانوم گذاشته چون خواننده ی مورد علاقش شهرام شکوهی هستش ولی خب من الان عوضش می کنم چون کلا رپ گوش می دم و از اونجایی که شماها رپ گوش نمی دید مجبورم پاپ بزارم. چرا شهر خاطره ها؟چون ما داداش ها و ابجی ها در کنار هم می تونیم یک شهر رو تشکیل بدیم و این شهر از اونجایی که توش خاطره می زایم می شه شهرخاطره ها. چند سالتونه؟18 . رشته؟کامپیوتر. تحصیلات؟دپیلم. چند در صد راست میگین؟این سوالات رو 100 درصد راست ج دادم در زندگی 99 درصد راست می گم 1 درصد دیگه مصلحتیه. به نظر تو راه زنده نگه داشتن شعله عشق در دل یک مرد چیه؟قوت قلب دادن بهش. چی میشه که یه مرد(البته نامرد) عشقش رو یادش میره؟نمی دونم والا باید از نامرداش بپرسید. شما مردها چرا انقدر بیمعرفت تشریف دارین؟خب ببینید من نمی خوام دهنمو باز کنم ولی بهتره از راه منطقی بحرفیم پسر و دختر هم خوبش هست هم بدش هست اگر منطق داشتید مطلب رو می گیرید اگر نداشتید هم مثل این می مونه من بخوام روی چرتکه ویندوز نصب کنم نمی شه دیگه. چی از خدا خواستی که بهت نداده و الان از دستش حسابی شاکی هستی؟من تاحالا هر چی از خدا خواستم بهم داده و اگر هم نداده شاکی نیستم مطمئنم مصلحتی توی کار بوده. بزرگترین غم زندگیت که بخوای در گوشم بگی چیه؟عشق. من غول چراغ جادوی تو:3 تا ارزو هاتو براورده کنم:خب اولی ظهور اقا امام زمان،دوم اروز می کنم 100000000 تا اروزی دیگه کنم،سومی هم سانسور. چیا داری واسه ارزو کردن؟یعنی چی؟! مامانی هستی یا بابایی؟روی پای خودم وامیستم. ابروی چند تا دختر رو تو زندگیت بردی؟اصلا از این کار خوشم نمی یاد مگر اینکه طرف حقش باشه و اونم بی احترامی کرده باشه ولی خب در کل با دخترا رابطه ی خوبی ندارم

فاطمه

- بودن یا نبودن؟خب مکانش کجاست؟ - شکسپیرمیگه یا اگزوپری؟هاااااا؟ پرتقال فروشو پیدا کردی؟جلل الخالق! -علم بهتر است یا دانش؟باید فکر کنم! - یا؟خدا شفا بده

 


[ پنجشنبه 16 شهریور 1391 ] [ 09:00 ب.ظ ] [ ایمان ]


لطفا پست قبلی را به دقت بخوانید

بعد نظر بدید



لطفا پست پایینی را بخوانید






[ سه شنبه 14 شهریور 1391 ] [ 01:34 ب.ظ ] [ ایمان ]
سلام
نمی دونم چی بگم و از کجا شروع کنم!!! اصلا بذارین از اول اول بگم
فک کنم همه بدونین که شهر خاطره ها یه جورایی سوت و کور و کسل شده! حالا این کسالت از کجا اب میخوره الله اعلم! من و ایمان تمام سعیمونو میکنیم که اینجا همیشه پر شور و حال باشه و برا اینکه این هدف حاصل شه به کمک همه شما دوستای گلم نیاز داریم
طی جلسه ای که با همکار محترم داشتیم تصمیم بران شد که یه حرکتی به این شهر بدیم
قرار شد اگه اکثریتتون استقبال کنین هر هفته اینجا یه برنامه ای برگزار بشه...
این هفته با اجازتون صندلی داغ انتخاب شد. مهمون صندلیمون هم کسی نیست جز... اقا ایمان

برا هفته بعد و هفته های بعد هم اگه پیشنهاد یا انتقادی داشتین یا اگه موضوع خاصی مد نظرتون بود صمیمانه میپذیریم که هیچ... دستتونو هم میبوسیم

امیدواریم این برنامه ها مورد توجه و عنایت شما قرار بگیره و به حیات خودش ادامه بده


ایمان

خب سلام سلام خدمت تمام داشی ها و ابجی ها
یک مدت مرخصی بودیم ولی خب برگشتیم با برنامه های متنوع
همون طور که می دونید نامردا منو به زور نشوندن روی صندلی داغ
ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتم



خب از شوخی بگذریم

دوستان تا پنجشنبه هر کی هر سوالی داره راجب من ازم پرسه
از سوسول بازی هم خوشم نمی یاد هر سوالی بود مشکلی نداره فقط...
بحث ناموسی نشه

هیچی دیگه من در خدمتم در پست بعدی هر کی هر سوالی داره بپرسه
در ضمن هر کی می خواد پنجشنبه شب روی صندلی بشینه یک ندایی بده

راه های ندا دادن

1-نظر خصوصی

2-ایمیل فرستادن به ایدی
shahrekhatereha@yahoo.com  

خب دیگه هیچی همینا

امیدوارم همکاری لازم رو داشته باشید

اعتماد شما سرمایه ی ماست

یا علی

بای



[ دوشنبه 13 شهریور 1391 ] [ 05:09 ب.ظ ] [ مهناز ]
سلام علیکم و رحمه الله... خوبین همه؟ شهر خاطره ها باز یه مدتی میشه سوت و کور شده گفتم باز بیام یه پستکی بنوازم اینجا منم متاسفانه با کمبود شدید خاطره مواجه شدم برا همین مجبورم به اتفاق همین چند روز پیش اکتفا کنم

چند روز پیش من و مامان و مهسا و مهیا بیکار نشسته بودیم و میخواستیم فیلم ببینیم من میگفتم خیانت مهسا میگفت خوابگاه دختران! منم خیلی دوست داشتم خوابگاه دختران رو ببینیم فقط میترسیدم مارو لو بده سین جین شم همش مقاومت میکردم اخر هم از بس تابلو بازی در اوردم همه فهمیدن براچی میگم نه! مجبور شدم کوتا بیام.
نمی دونم دیدینش یا نه ولی یه نمه بگی نگی ترسناکه و هیجانش بالاست
هر وقت بخشای حساس فیلم میرسید و مامان و مهسا و مهیا چند جفت چشم دیگه هم قرض میگرفتن و میرفتن تو تلویزیون من یهو جیغ و داد را مینداختم عکس العملشون سه مرحله داشت 1: از جا میپریدن 2: فحشم میدادن 3: هر چی دم دستشون بود پرت میکردن سمتم وقتی هم چیزی پیدا نمی کردن خودشون می اومدن جلو
منم فقط میخندیدم
اخرای فیلم بود و جاهای حساسش هم رسیده بود که سی دی رو یه صحنه گیر کرد و دیگه تکون نخورد. اون بخش سی دی خش داشت
همه هم فضول در حد تیم ملی! میخواستیم ببینیم اخرش چی میشه
جلسه فوق سری خاونواده تشکیل شد! داشتیم بحث میکردیم که چی کار کنیم این خشو از بین ببریم
مهسا رفت شیشه پاک کن اورد. مهیا رفت ریکا و تاید اورد. مامان رفت ماست اورد
منم گفتم تولد دوباره پوست با..... افرین رزودرم رفتم کرم رزودرم برداشتم اوردم
از بزرگتر شروع کردیم اول با ماست کثیفش کردیم بعد پاک کردیم انداختیم تو سی دی پلیر کلا ارور داد
بعد کرم رزودرم مالیدیم بهش باز ارور داد
بعد با شیشه پاک کن پاکش کردیم فک کنم هنگ کرد با هزار مصیبت اوردیمش بیرون
در مرحله اخر رفتیم با ریکا و اب قشنگ شستیمش هر چی که ریخته بودیم روش از بین رفت! این بار خشش خوب شده بود
نمی دونم کدوم مرحله اثر کرد ولی اگه سی دی یا دی وی دی مخدوش داشتین همه این چهار مرحله رو به ترتیب امتحان کنین. حتما خوب میشه

شرمنده اگه زیادی بی مزه بود! اول مهر برسه با خاطره های دست اول میام
راستی از دوستای گلمون خیلی ممنونم که تند تند بهمون سر میزنن
امیدوارم بتونم جبران کنم
دوستون دارم
تا خاطره بعدی بای


[ یکشنبه 12 شهریور 1391 ] [ 04:42 ب.ظ ] [ مهناز ]
یـکی . . .

مدالـهای المپیـکش را می شمـرد . . .

دیگـری . . .

گناهانـش را می شمـرد و . . . قرآن بر سـر میـزند که . . . "خــدایا العــفو . . . "

" خدایا . . . العفو . . ."

و در همیـن نزدیکـی ها . . .

جایی که . . .

پر است از دنیای ویرانی . . .

پر است از نبودن های تکراری . . .

پر است از اشک های بی قراری . . .

کودکـی میـشمرد . . . .

که از خانـواده اش . . . چنـد نفـر باقی مانـده اند . . . !!

عجب دنیایی دارد این کودک . . .

مادرش را زیر آوار دید و . . .

ضجه نزد . . . !

ماند . . .

میخکوب شد روی سنگ فرش های پیاده رو . . .

همان سنگ فرش هایی که . . . با مادرش . . . در آن قدم نهاده بودند . . روزی . . . !!

ماند . . .

ماند و . . . هیچ نگفت . . . !

فقط . . .

یکی یکی می شمورد . . .!

" مادر . . . پر . . . "

" پدر . . . پر . . . "

" برادر . . . پر "

" خواهر . . . پر . . . "

همه چیز . . .

پر . . .

پر . . .

پر . . .



شنبه بود، آغاز هفته ای برای ما و پایانی برای همه هفته های عمرت

غمت آوار می شود بر سرم، و آرزوهایی که اینک زیر خاک

مدفون اند و روزه ای که هرگز افطار نشد

ساعت 4:45 به چه می اندیشیدی؟

به مزارع نخود، به شیر گاوها، به سیب باغ ها، به نتایج کنکور، به عروسی دخترت،

پایان خدمت پسرت، به بیست و چندمین قسمت سریال " خداحافظ بچه "...

آسوده بخواب که

آبادی ات ویران شد

دیگر دست های پینه بسته ات به چه کار می آید؟ یک عمر هم که بیل بزنی

نه سقف کاه گلی خانه ات تعمیر می شود و نه کمر شکسته ات راست...

و من می گویم شرم بر رسانه ی ملی

هم وطنم زیر آوار است و صدا و سیما خنده بازار پخش میکند.

آیا این انصاف است؟

چرا در زلزله ی آذربایجان شرقی خنده بازار پخش میکنی؟

مگر ما در زلزله بم شریک نبودیم؟

کجاست رسول نجفیان برای ما هم بخواند؛

کجاست اون کوچه؛چی شد اون خونه؟آدماش کجاست،خدا میدونه....

وقتی هیچ شبکه ای یه نوار مشکی واسه همدردی با تو اون

گوشه نمی زنه؛ عوضش من مشکی داغ تو رو به سینه ام می زنم

هم وطنم! خونه ات لرزیده... دلم لرزیده...

ولی کوه صبر و غیرت من و تو نلرزیده...هنوز سر پا و پا برجاست!

.....................................................................

تسلیت به همه هموطنان آذری زبانم
خبر وقوع زلزله در استان آذربایجان شرقی و کشته و زخمی شدن تعدادی از هموطنان عزیزمان موجب تاسف و تاثر گردید.
ضمن عرض تسلیت و ابراز همدردی با همه داغداران و آسیب دیدگان این حادثه دردناک از خداوند متعال، غفران و رحمت الهی کشته شدگان، شفای عاجل مجروحان و صبر و شکیبایی بازماندگان و آسیب دیدگان را مسالت دارد.

((روحشان شاد یادشان گرامی))


دوستان این را اطلاع رسانی کنید.
کمک به زلزله زده گان هست.

http://helptabriz.com

[ سه شنبه 24 مرداد 1391 ] [ 10:07 ب.ظ ] [ ایمان ]
سلام به همگی این بار خاطره ندارم براتون ولی...

اون روز داشتم یه مجله رو تو دستم ورق میزدمو یه نگاهی به بعضی نوشته هاش مینداختم یییهو چشم افتاد به یه شعری که خیلی دوسش داشتم... گفتم اینجا برا شما هم بذارم حرفای خوبی میزنه


فرض کن حضرت مهدی به تو ظاهر گردد.....

 

ای که دائم به جهان منتظر منتظری                    گیری از مردم دانا ز ظهورش خبری

روز و شب ذکر زبان تو بود یا مهدی                  در فراقش غم دل داری و اشک بصری

فرض کن حضرت مهدی به تو ظاهر گردد                  بر در خانه یا بر سر کوی و گذری

ظاهرت هست چنانی که خجالت نکشی؟      باطنت هست پسندیده صاحب نظری؟

دیده ای هست تو را قابل دیدار امام؟                   میتوانی تو به دیدار جمالش نگری؟

خانه ات لایق او هست که مهمان گردد؟      لقمه ات درخور او هست که نزدش ببری؟

پول بی شبهه و سالم ز همه داراییت              داری انقدر که یک هدیه برایش بخری؟

گر بپرسد ثمرت چیست تو از طول حیات                   داری از بهر ارائه سند مختصری؟

و بپرسد عملت چیست ز بگذشتن عمر                 در عملکرد تو باشد عمل معتبری؟

برده ای نان و غذا بهر مساکین یک شب               یا تو داری ز یتیمان و فقیران خبری؟

در پی امر به معروف و نهی ار منکر                         بوده ای بهر محبان ولایت سپری؟

هیچ گاه داشته ای بهر ظهور حضرت                    ناله نیمه شب و ذکر دعای سحری؟

انچنان هست که افسرده و غمگین نشوی                گربگیرد سمت تو بدهد بر دگری؟

داری امادگی انکه اگر حضرت خواست                    از سر مال جهان بهر خدا درگذری؟


گر چنینی.....


واقفی از عمل خویش تو بیش از دگران           می توان گفت تو را شیعه اثنی عشری

گر از این جمله که گفتم همه را دارایی       خوش به حال تو که خود ساخته و منتظری

ور از این گفته تو را هست قصوری بیگی                توبه کن بلکه ز محبوب بیابی اثری


خود من که اعتراف میکنم اونجوری که باید منتظر اقا نبودم.

ازتون میخوام تو شب اخر برا ظهور ویژه تر دعا کنین امام همیشه حاضرن اونی که غایبه ماییم اونی که منتظره اقاست

شاید ظهور فقط منتظر یه نفر باشه شاید هم اون یه نفر یکی از ماها باشه

بیاین همه باهم یه حرکتی کنیم و برا ظهور یه قدم کوچیکی برداریم شاید اگه خدا بخواد همین قدم کوچیک ما کار خودشو کرد و  بدبختیا هم تموم شد. انشاالله


راستی مهناز هم برگشته و دیگه ایمان هم تنها نیست وب شده عین روزای اولش

برا من هم تجربه خوبی شد. وب قشنگی بود ولی دیگه بیشتر از این نیازی به بودن من نیست

از دوستای خوبمم که تو این مدت همراهیمون کردن خیلی خیلی ممنونم

دیگه بیشتر از این سرتونو درد نمیارم

خداحافظ برای همیشه



ایمان

....................

دلخوشم نکن ،که پشت این سنگر لشکری از سکوت و ترس و تردیده
ما همیشه دروغ می گفتیم گرگ اینجا تو گله خوابیده

التماس دعا مخصوص


مهناز

سلام به همه

اومدم دعواتون کنم. همش تقصیر شماست دیگه نمیگین من و ایمان حسودیم؟!! میرین به شیرین رای میدین ما حسودیمون میشه خو بعد عرصه رو به شیرین تنگ میکنیم؛ بیچاره مجبور میشه خداحافظی کنه

شوخی کردمااااا این نظرسنجی صرفا جهت تنوع بود و نتیجه هرچی بشه برا هیچ کدوممون مهم نیست. شیرین جون هم نمی دونم چرا همچین تصمیمی گرفته

دوست نداشتم اومدنم باعث رفتن یکی دیگه بشه

امیدوارم تصمیمش عوض بشه و بمونه!



[ جمعه 20 مرداد 1391 ] [ 02:28 ب.ظ ] [ شیرین ]
سلام بچه ها
(بغل کردن،به چشم خواهر و برادری)

خوبید؟

دلم براتون حسابی تنگ شده بود

هی منم بدک نیستم می گذرونم ، چون می گذرد غمی نیست

دلم برای مدرسه تنگ شده بود رفتم تا مدرسه اثار جرم گیرم امد

به سختی گیر امد ولی خب برای اینکه ببینید نمرات کلاس 303 رو ارزش داشت

دوتا عکس هست می توانید در زیر مشاهده کنید

کلاس 303 کلاس ما هست و 304 اون یکی کلاس هست

شما هم اکنون می توانید نمرات زبان تخصصی رشته ی کامپیوتر رو مشاهده کنید

اول اتاق 304




حالا اتاق 303





یادش بخیر وقتی معلم داشت نمرات دوتا کلاس رو مقایسه می کرد قیافش دیدن داشت



دوستان اگر نمرات دیده نشد روی عکس کلیک کنید و تصویر را در اندازه ی واقعی ببینید


بچه ها یک موضوع دیگه اینکه  نظر سنجی رو عوض کردیم حتما شرکت کنید

((ضمنا اونایی که لینک نشدند بگن لینک کنیم))

و در اخر هم دوتا تشکر یکی از شما یکی هم از خدا

اول از شما تشکر می کنم چون منو دعا کردید و خیلی ها تاثیر گذاشت

کنکور دانشگاه ازاد یادم رفت شرکت کنم از دعا خیر شما

ولی بچه ها در کل شوخی کردم ها تو رو خدا دعا کنید گناه دارم ها،هم برای کنکورم که 3 شهریور هستش هم برای 6 تا تجدیدی ناقابل

تشکر بعدی از خدا که بعد از گرونی دلار و تحریم و مخصوصا قیمت مرغ (که داره با قیمت دلار رقابت می کنه)

هنوز با 50 تومن صدقه 70 نوع بلا رو دفع می کنه

شما هم شکر کنید

خب دیگه شرمنده زیادی شد

التماس دعا بچه ها
(شب های قدر نزدیکه تو رو خدا فراموش نکنید ها)

یا علی(ع)

بای



[ یکشنبه 15 مرداد 1391 ] [ 07:44 ب.ظ ] [ ایمان ]
دوباره سلااااااام از اونجایی که در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست اومدم که تا پشیمون نشدم سری اول خاطره هارو براتون ردیف کنم (مخم یه چرت و پرت روبی اساسی میخواد)

طبق معمول بی مقدمه میریم سر خاطره ها


عدالت؟! (فکر بد نکنین سیاسی نیست)

اخرای ترم بود که مامان بابا سه تا بلدرچین خریدن اوردن خونه(به نیت سه خواهر که من و مهسا و مهیا باشیم
) ترم من که تموم شد و برگشتم خونه مهسا و مهیا بدو بدو اومدن استقبالو ازم مژده گرفتن که باز بلدرچین خریدیم. منم حالم گرفته از اینکه برا این خبر مژدگونی دادم رفتم یه سر بهشون زدم. مهسا و مهیا دارن نتیجه تصمیماتشون رو به من میدن
برگشته میگه اووووون مال منه اوووووون یکی مال مهیاست اون قهوه ای پررنگه همون زشته اون مال توه( منظورشون جوجه ی نر بود)
چند وقت بعد جوجوها بزرگ شدن افتادن تو کار تخم گذاری
نامردا برگشتن میگن هر کی تخمای بلدرچین خودشو میخوره هر چی بهشون میگم اخه نر که تخم نمیذاره
مگه تو گوششون میرفت
اونجا بود که یاد یه حرف بس عظیم افتادم "حق دادنی نیست گرفتنی است "
جاتون خالی چنان رفتم حقمو گرفتم که دیگه عمرا هوس بکنن برا من شاخ شونه بکشن


ابتکار تا این حد؟!

چند روز پیش تو خونه بودیم سرم به فیلم و تلویزیون گرم بود (فیلماش مجاز بود نگران نباشین) که یهو مهیا بدو بدو اومده پیشم میگه ابجی... ابجی... بدو بیا برا بلدرچینا خونه درست کردم
منم با تشویق و افرین کنان رفتم بیرون خونه بلدرچینارو ببینم
رسیدم حیاط دیدم به به!!!! خانوم جفت پا پریده تو شکم توپ من برا بلدرچینش خونه درست کردههمونجا خشکم زد مهیا هم گیر داده که قشنگه یا نه؟ دلم نیومد بزنم تو ذوق بچه گفتم  قشنگه و سلانه سلانه برگشتم تو خونه




دیدین چه بلایی سر توپم اورده؟ اخه شما بگین ابتکار تا این حد هم لازمه؟ نگین اره که


سوسک

تا حالا به وسیله دفاعی سوسک دقت کردین؟ من فکرم به همه چی رسیده بود الا این که...
بذارین از اول براتون بگم
اون روز تو راه پله ی خونه یک عدد سوسک بدریخت چندشناک یافت شد. من و مهسا اول خواستیم با دمپایی دست به کار شیم و شرشو از سر تمامی کائنات کم کنیم ولی بعد گفتیم نه! تا وقتی این سه تا بلدرچینا تو خونه هستن ما چرا خودمونو به زحمت بندازیم؟
مهسا اروم و ریلکس (بخونین ارومو بدونین با ترس و لرز) از بغل سوسک رد شدو از تو حیاط یکی از بلدرچینارو برداشت اورد (پارتی بازی کرد بلدرچین خودشو اورد نامرد)
بلدرچینه همین که سوسکو دید حمله ور شد سمتش و یه نوک زد رو تن سوسک بدبخت
سوسک هم بیکار ننشت یه ژست بسیار بسیار بی ادب به خودش گرفت و نمی دونم چی کار کرد که جوجه عقب نشینی کرد و رفت در دورترین نقطه ممکن ایستاد
یواش یواش من و مهسا هم احساس کردیم باید عقب نشینی کنیم اخه یه بوی بدی می اومد (خیلی خیلی بد) با پیف پیف و اه اه رفتیم تو خونه و همه جا رو سفت بستیم
بعد چند مین تازه یاد جوجه بدبخت افتادیم چندباری نیت کردیم بریم نجاتش بدیم تا تلف نشه اما مگه میشد نزدیکش شد اخر بابا رو از خواب بیدار کردیم بابایی هم ریلکس انگار نه انگار که بویی میاد رفت سوسکو برداشت انداخت بیرون ما هم رفتیم یه کم اب پاشیدیم رو صورت بلدرچین به هوش که اومد انداختیم سرجاش
فرداش هنوز از راه پله و هرچی که تو شعاع بیست متریش بود بو می اومد بیچاره مامان مجبور شد کل وسایلارو اب بکشه
ما هم عبرتی شد برامون که بعد این سر به سر سوسک جماعت نذاریم. همون بهتر که جیغ کشیده فرار کنیم و کار رو به کاردان (یعنی بابا) بسپاریم

بدون شرح



نقاشی مهساست وقتی 6 سالش بوده مثلا فیله با مهسا نیم ساعت بهش خندیدیم
ببخشید که خیلی ترتمیزه


سوتی مهسا

اون روز با خانواده بیرون بودیم من و مهسا دوتایی باهم میرفتیم که یهو چشمون افتاد به یه اعلامیه ترحیم
یه پسر جوونی فوت کرده بود (خدا رحمتش کنه بی زحمت یه صلوات هم بفرستین براش)
اسم طرفو خوندم و به مهسا گفتم بیچاره مامان باباش طفلی جوون هم بوده
خانوم برگشته میگه "براچی مرده؟" گفتم تو کدوم اعلامیه جنازه رو تشریح میکنن و علت مرگ هم برات مینویسن؟
گفت "تو همشون!!! مثلا مینویسن جوان ناکاااااااام"


دیگه خیلی طولانی شد بقیه بمونه برا بعد
ممنون که همه رو خوندین
راستی کسایی که تو لینکا نیستن بگن لینکشون کنیم و اگه دوست داشتین لینکمون کنین
درضمن یه التماس دعای ویژه هم دارما. سر سفره های سحری و افطار،‌ سر نماز کلا موقع دعا ماهارو هم یاد کنین
دوستون دارم
تا چرت و پرتای بعد خدانگهدار



[ دوشنبه 9 مرداد 1391 ] [ 01:46 ق.ظ ] [ مهناز ]
سهلااااااام به همه. دلم براتون یه ذره شده بود
نه که خیلیییییییی وقته فضای مقدس مجازی رو ترک گوییده بودم دیدم خیلی نفس راحت میکشین گفتم بیام که یه ثوابی هم برده باشم
جدای شوخی تابستونه و هزار درد و مرض زیادی بیکار بودم داشتم از بیکاری جون میدادم دنبال راه چاره بودم که.....
راستش گفتم چه کاری بهتر از بردن سر شماها؟ این شد که گفتم فعلا برگردم تا ببینم چی میشه (گفتم فعلا ایمان و شیرین هول نکننا) حال و حوصله ساخت وب جدید و این کارارو نداشتم برا همین دوباره مزاحم اقا ایمان و شیرین خانوم شدم (البته مزاحم بی نقطه)
خلاصه اینکه چرت و پرتام دوباره شروع شدن و از خواهر برادرای قدیم و جدید خواهشمندیم تهنام نذارن گناه دالم

خب اومدم دیگه. چرت و پرتامم به زودی برمیگردن دوستون دارم فعلا بای

ایمان

سلام
خب من هم به نوبه ی خودم بازگشت مهناز رو تبریک می گم
با تلاش های من و تابستون عزیز مهناز برگشت
خب دیگه نمی دونم چی بگم
خیلی خوشحالم ها در پوست خودم نمی گنجم
شرمنده من عجله دارم باید برم
بابای

شیرین

سلام
بازگشت دوست خوبم رو به دنیای مجازی تبریک می گم
حرفای گفتنی رو ایمان و مهناز جون گفتن دیگه فکر نکنم حرفی برای من باشه
خلاصه خیلی خوشحالم از اینکه در کنار هم دوباره هستیم
خداحافظ


[ شنبه 7 مرداد 1391 ] [ 10:25 ب.ظ ] [ مهناز ]

حلول ماه مبارک رمضان  مبارک . وبلاگ نوای دل

سلام به همگی. می دونم خوبین پس الحمدلله

راستش... عرضم به خدمتتون کههههه... نمی دونم چه جوری باید بگم میخواستم بگم که...

بروبچس گرامی همون طور که میدونین... راستش... اوووووم... اومدم که...

حساس نشینا شوخی کردم! اومدم یه تبریک بگم برا فرارسیدن ایام مبارکه ماه مبارک رمضان پیشاپیش طاعات و عبادات همتون قبول باشه ایشالا

از همه برای همه التماس دعا دارم. بنده حقیر را نیز سر سفره های پربرکت افطار و سحری فراموش نکنین

میخواستم مفصل تر بنویسم ولی این روزا بزرگتر از اونین که تو زبون و قلم من جا بشن ترجیح دادم به همین چند سطر اکتفا کنم. دیگه میرمو عرصه رو برا شکوفایی جوونا باز میذارم از ما که سنی گذشته!!!(ستاد روحیه دهی به کهن سالان من جمله داداش جون خودم) ایمان جان بپر بیا ببینم چه گلی به سرمون میزنی


ایمان

رمضان  از راه می‌رسد تا این بار با آغازین روزهای ماه تعلیم وتربیت قرین گردد و ما را به این اندیشه بخواند که چه زود سالی دیگر را گذراندیم و دوباره به آستانه مقدس رمضان پا نهادیم . سرعت عجیب عمری که از کف می دهیم ، با هلال ماه رمضان به ما گوشزد می شود . آری،رمضان اینگونه می آید و دریغ که نشانه آمدنش تنها در این باشد که زمان گستردن سفره های غذایمان تغییرکند و روح دنیا طلب مان ، در هیاهوی افطاریها و سحریها تنها دلخوش به نخوردن و نیاشامیدن گردد .
. . . رمضان با هدفی والاتر می خواهد که نه تنها ساعاتی را از خوردن و آشامیدن باز ایستیم ، بلکه مهم تر از همه چیز ، گوهر دل را به صیقل امساک و روزه جلا بخشیم و آلودگی را از تار و پود قلب و روحمان بزداییم .

سلام بچه ها

در این شبهای رمضان ، تو را به خدا سر سفره افطار

دستهاتونو  با خلوص نیت به آسمان دراز کنید

و همون بالا نگه دارید  بزارید  بقیه هم یه لقمه بخورن خب !

رمضان هم از راه رسید


بچه ها یک خواهشی ازتون دارم که برام دعا کنیداخه من 3 شهریور کنکور دارم و از همه مهمتر هیچی نخوندم و مهمترتر 6 تا تجدیدی دارمخو چیه؟خریت کردم خوانسان جایز الخطاستدیگه خودمون هم الان پشیمون شدیم سرمون خورده به سنگ زمونهچون می گذرد غمی نیستدیگه این که  با این بچه های دبیرستانی و راهنمایی اینا دو کلام حرف دارم، قدر اون میز و نیمکت رو بدونیدمن که دلم براشون یک ذره شده ولی دستم به هیچ جا بند نیستولی خب من شنیدم خدمت سربازی خیلی می حالهانشاالله اونجاخدا بخیر کنه
خب دیگه بچه ها من برم لطفا برام دعا کنید خواهش می کنمیادتون نره بچه هاگناه دارم هامن پسل به این خوبیخلاصه ابجی ها و داداشای گلم حتما منو دعا کنید مخصوصا ماه رمضان هم هست مطمئنا اگر شما دعا کنید می تونم قبول بشممنم برای همتون دعا می کنم


دعا یادتون نره ها




 

 


[ پنجشنبه 29 تیر 1391 ] [ 06:07 ب.ظ ] [ شیرین ]
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت بازدید کنندگان محترم

با بچه ها توی پارک نشسته بودیم هر کس به طریقی

ولی من داشتم برای اولین بار کتاب می خوندم

خلاصه یهو دیدیم اقا پلیسه با موتور امد توی پارک.ما تعجیب کردیم که با موتور امده توی پارک از پهلوی ما رد شد

من هم گفتم جلل الخالق چقدر اینا چیز گشادن خب پیاده بیاین توی پارک

یهو برگشت امد

میگه مشکلیه؟من هم گفتمنه خدا رو شکر حل شد

میگه مدارک شناسایی

گفتم حقیقت همرام نیست

می گه اسم؟گفتم به نام خدا عرفان هستم

خلاصه نام خانوادگی شماره ش.ش نام پدر همه چی رو الکی گفتم

دوستام هم همهشون بمب خندهنمی تونستند جلو خودشونو بگیرن یکم تابلو بازی در اوردن

یهو پلیسه گفت اوکی به ما گزارش دادن  توی این پارک مواد می فروشن


باید شما رو بگردیم

ما که قلقلکی

اینا همه به کار بگین چی توی جیم بود؟

فکر بد نکنید خو من پسل خوبی هستم

کارت ملیم همرام بود

هر کاری کردیم اینا بیشتر مشکوک می شدن می گفتن باید بگردیم

خلاصه گفتیم جهنم ضرر

خودمو بیخیال گرفته بودم یهو کارت ملی رو دید

میگه مگه نگفتی مدارک همرات نیست؟

می گم عهاین توی جیب من چیکار می کنه؟

پلیسه نگاه کرد دید نوشته ایمان چیکار فلان همه چی رو اشتب بهش گفته بودم

بعد می گه یکی رو لاقل درست می گفتی

سوار شو

همه  دورمون جمع شده بودند انگار امدن سینماپلیسا هم انگار قاچاقچی دستگیر کردن

خلاصه سوار موتور شدیمخواستم راننده بشم نزاشتن

جاتون خالی توی شهر یک دوری زدیم

خلاصه رسیدیم  کلانتری با هزار پارتی معذرت خواهی امار گرفتن اینا یک تعهد گرفتن ولم کردن

برگشتم پارک روز از نو روزی از نوGun Touting


شرمنده اگه بد بود

یا علی (ع)

خداحافظ



[ جمعه 23 تیر 1391 ] [ 02:56 ب.ظ ] [ ایمان ]

سلام به همگی. بازم خاطره از یه دوسته از طرف نسترن

از ایمان شما و نسترن جان خیلی خیلی عذر خواهی میکنم که دیر شد امیدوارم ببخشین

بریم سراغ خاطره نسترن

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


من یه بغل دستی دارم به اسم *س* که خیلی دختربانمک وشلوغیه. ازشانس بدی که ماداریم امسال معلم زبانمون خیلی بداخلاقه(اولین ساله که اومده مدرسه تدریس میکنه)یعنی درحدی که ما جرات نداریم سرکلاسش حتّی ازش سوال بپرسیم تاصدات درمیادمیگه براتون 1میذارم کلا قاتی داره:P tongue:P tongue.یه چهارشنبه زمستونی ما تو نمازخونه برنامه صبحگاه داشتیم واز بخت بد زنگ اول هم زبان داشتیم رفتیم سرکلاس ونشستیم سرجاهامون معلممون هم مشغول درس دادن بود که به طورناگهانی من غش کردم ازخنده وسط درس دادن معلم بلندبلندقهقه میزدم(منم کلا بچه ی ارومی هستم البته فقط سرکلاس ها)=)) rolling on the floor=)) rolling on the floor=)) rolling on the floor=)) rolling on the floorیهوبرگشت یه جوری منو نگاه کردکه کلّ کلاس هم منو نیگا میکردن ولی من فقط داشتم میخندیدم دیگه عصبانی که چرا داری میخندیX( angryX( angryX( angry گفتم آخه خانم شما که نمیدونید چی شده تا اینکه بالاخره بغل دستیم اجازه گرفت رفت وسط کلاسL-) loserL-) loserاون موقع بودکه کلاس عین بمب ترکید حتی معلممون هم داشت میخندید:D big grin:D big grin(صحنه بسیارعجیبی بود که تونسته بودیم خنده ی دبیرعزیزمون روببینیم):P tongueدیدیم *س*خانم یه لنگه کفش خودشو پوشیده یه لنگه کفش یکی دیگه روپاش کرده.دیگه اصلا نمیشد کلاسو اروم کنی که .تا یه ربع همه فقط میخندیدن سوژه ای بود حالا بیچاره روش نمیشد بره پایین بگه تودفتربگه یه لنگه کفش پیدا کردید یانه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:-? thinking:-? thinking:-? thinkingدیگه تارفت دفتر واومد سرخ شده بود ازخجالت:"> blushingX( angryحالا جالب این بودکه لنگه کفش پایین بودکسی که دوستم کفششو برداشته بودبدون کفش رفته بودسرکلاس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!=)) rolling on the floor=)) rolling on the floor

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خیلی ازت ممنونیم بابت ارسال این خاطره

خیلی باحال بود

پ.ن: داره یه بارون حسابی میاد جاتون خالی

 


[ یکشنبه 18 تیر 1391 ] [ 07:05 ب.ظ ] [ شیرین ]
سلام دوستان

نظرات شما در پست قبلی همه با عرض شرمندگی پاک شد

در هر صورت شرمنده حواسم نبود ولی ممنون از اونایی که نظر دادن

من پاک نکردم ها نمی دونم کجا رفت در هر صورت امنیت وبلاگ رو بردم بالاتر انشاالله تکرار نمی شه

خب بریم سراغ اصل مطلب

امروز با یک خاطره ی خوب از زهرا خانوم در خدمت شما هستیم

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بسم رب العلما
این متن و خاطره رو تنها برای هشدار به شما عزیزانه دانش آموز . دانشجو. دانشمند. دانشخواه. دانشگرد. دانشگاه. دانشخوان . درس خوان . خرخوان و .... است که دوستان به فصل امتحانات . فصل قطع خواب و خوراک. کاهش وزن و در بعضی افزایش آن . خلاصه همه نوع تفریحات تعطیل! نزدیک می شویم
بعد از چند ماه سره کلاس رفتن بدون هرگونه آمادگی قبلی به طوری که در حالی که معلم عزیزتر از جان خدای نکرده سوالی از ما می پرسید با دهان باز ما مواجه می شد اکنون وقته آن است که کمی. البته فقط کمی! در حدی که آخر خرداد مویی بر سرمان و گوشتی برتنمان نماند درس بخوریم
و این هم شما و خاطره ی یک روز خط خطی!
الان سر امتحان هندسه ام و دیروز هیچی درس نخوندم و در نتیجه هیچیِ هیچیِ هیچی هم بلد نیستم. دارم می نویسم چون کلافه ام. این کاریه که وقتی کلافه ام انجام میدم. کلافه ام چون این سومین امتحانیه که دارم توی یه روز میدم
فقط کم مونده دود از گوشام بزنه بیرون . این بغل دستیِ نامردم هم که کلی قبل امتحان قول داد تقلب بده و حالا تو اوج نوشتنه و اصلا انگار نه انگار که قولی بوده و قراری .
واقعا بعضی این  آدما چقدر نامردن!!!
یه نگاه به سرتاسر کلاس می اندازم ؛ همه تا کمر تو برگه هاشون فرو رفتن و قلم از قلمشون نمی افته. احتمالا الان گلوله ی سرخودکارشون حرارتش به 100 درجه ی سانتی گراد رسیده و نزدیکه که جوهر خودکارشون که هیچ، پلاستیکِ دورش هم به جوش بیاد.
یه نیم نگاه به برگه ی رفیق خوش قولم می اندازم، از اول صفحه تا اونجایی که خودکارش درحال نوشتنه یه سره آبیِ!
انگارکه برگه اش رو رنگ کرده،یکی نیست بهش بگه عزیزم این امتحان هندسه است نه نقاشی!
هرجای صفحه ناحیه ی  سفیدی پیداکرده نوشته . کناره اسمش ،توی حاشیه ها و حتی بالای بسمه تعالی!
آخه مگه کل کتاب رو ازت خواستن بنویسی دختر؟
ای نامرد اگه 5/1 این هایی که داره می نویسه رو به من تقلب می داد 10 که هیچی 20 می شدم...
یکی نیست به این بگه تو که بچه مسلمونی دیگه چرا؟
آخه چندبار خدا باید توی قرآن بگه خمس مالتون رو بپردازید؟ مگه نگفته خمس علم یاد دادنه؟
نمیدونم شایدم ذکات علم بوده!
بالاخره !آخرش نتیجه می گیریم یه چیزی از علم گوهربارش باید به من بده دیگه!!!!
توی هیاهوی صدای خودکار دوستان عزیز و دانشمندم یه صدایی داره به گوشم می خوره!!!
ای وای! صدای قارو قور شکممه! آخه از صبح تا حالا که ساعت 13:42 فقط یه کیک سوزوندم
مگه یه کیک بعد از اون تونل تاریخ و غار جبر و گودال زبان فارسی و حالا هم که به قول یه بنده خدایی هندسه که از سختی خداست!  چقد می تونه مغزه فعالم رو ساپورت کنه؟
وای خدای من! وسط این همه استرس و امتحان به این سختی فقط نیاز مبرم به زور خونه کمه!
خدایا ! چیکار کنم؟ برگه ام که سفیده سفیده! شکمم که از گرسنگی قاروقور می کنه اینم از این بی همه چیزه وقت نشناس!!!
شیطونه میگه پاشم برگه ام رو سفید بدم و برم خونه ها!
الان به اضافه ی صدای خودکاره دانشمندان عزیز و قاروقور شکم بیچاره ام ، صدای تق تق کفش های خوشگل مراقب محترم که داره مثل پتک توی سرم فرود میاد هم بهش اضافه شده
از مراقب اجازه گرفتم که میشه برم بیرون یه آبی به دست و صورتم بزنم ؟
آخه نمیتونستم جلوی 35 نفر دانش آموز بگم میخوام برم دستشویی!
 اجازه نداد
گفتم حالم داره بهم می خوره
گفت: مقنعه ات رو در بیار
 که مجبور شدم برای حفظ آبرو جلوی دوستام وانمود کنم که گرممه و مقنعه ام رو برداشتم ولی حالا میترسم سردم بشه و کارم بیخ پیداکنه!!!
**************************************************************
دیشب خونه عمو اینام رو دزد زده بود! دیشب تا صبح از ترس خوابم نبرد. مدام به شیشه های خونه زل زده  و منتظر بودم یکی بپره تو خونه .
 من کلا آدم ترسویی نیستم، خیلی شجاعم! خیلی...
 آخه خونِ آبادانیا تو رگ هام می جوش!
فقط از ارتفاع و دزد و سوسک و معلم دین و زندگی و استخر عمیق و مارو شیر و پلنگ و کلا حیوانات وحشی و حشرات موذی و  سگ و گربه و موش و امیرعلی ( بچه خواهرم که چند روزه یک سالش تموم شده) میترسم!
(البته چیزای دیگه هم بود ولی حافظه یاری نمیکنه)
دوباره یه نگاه به برگه ی رفیقم می کنم
داره رو سوال یکی به آخر مونده فکر می کنه و من هنوز نمی دونم سوال اول تا دوازدهم را چه جوری باید حل کنم
 (لازم به ذکره که کل سوالات یازده تاست و من حتی اسم خودم رو هم یادم رفته!!!)
 اووووووووه اوووووووه! خطر از بیخ گوشم رد شد...
مراقب محترم اومد روی برگه ام رو دید بزنه که از خوش شانسیم منصرف شد.  اگه برگه ام رو میدید آبروی چندساله ام بر باد می رفت.
دارم به این فکر می کنم که برگه رو دو در! کنم بعد بگم که شما گمش کردید به من چه؟؟؟؟
فقط بعدش نمی دونم چی میشه؟
آخه امتحان قبلیم رو 6.5 شدم یعنی قراره همین بره توی کارنامه ام ؟؟؟
**************************************************************
واااااااااااااااای!
بد شانسی بعدی! یه بیچارگی دیگه!
یه صدا به صداهای قبلی اضافه شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
صدای ویبره گوشیم داره میاد و صدای تق تق کفش های مراقب که هی نزدیک و نزدیک تر میشه
سریع در کیفم رو باز می کنم و رد تماس میزنم و یه برگه ی چک نویس دیگه از تو کیفم در میارم. خدایا صدارو نشنیده باشه!
 خدایا کمکم کن! داره میاد. اگه صدا رو شنیده باشه معلوم نیست چی میشه!
به صندلی من که رسید راهش رو کج کرد و رفت سره میز بغل دستیم
 
 خدایا شکرت........!
یادم باشه یه سجده ی شکر درست  و حسابی به جا بیارم
تا مراقبه حواسش پرت بود سریع رفتم سره گوشیم ببینم کدوم آدم خوبی این موقع سره امتحان قصد بیچاره کردنم رو داشته!
واااااااااااااااااای! مامانم
احتمالا زنگ زده اند ببینن تا الان چرا نرفتم خونه ، آخه یادم رفت بهشون بگم امروز باید واسه امتحان بمونم مدرسه
گوشیم رو گذاشتم رو حالت پرواز و دوباره شروع کردم به نوشتن...
الان این سومین برگه ایه که دارم می نویسم و هنوز منتظرم که آروم بشم ولی نه!!!!!!!!!!!!!
من آروم بشو نیستم. استرسم اونقدر زیاد هست که نوشتن هم از پسش بر نمیاد
فکر کنم باید پاشم برگه ام رو بدم...!
یه نامه ی فدایت شوم زیره یکی از سوالای سخت صفحه ی اول که یه عالمه واسه جوابش جا گذاشتن نوشتم و برگه رو دادم
نامه ام این بود:
( از همه ی خوانندگان عزیز خواهشمندم واژه ی است را واضح و غلیظ بخوانند
باتشکر)
 
سلام خانم ف
من فکر می کردم امتحان هندسه هفته ی پیش است به همین دلیل اون هفته درس خواندم و بعد متوجه شدم که این هفته است واسه همین این هفته گفتم دیگه درس نمیخوانم و جمعه شب یک مرور بر روی درسم می کنم ولی دیروز که از بیرون اومدیم خونه متوجه شدیم که خونه ی عمویم که در همسایگی ما در طبقه ی پایین منزل ما قرار دارد را دزد زده است که دیگه تا دیر وقت در گیره پلیس بودیم و بعدشم تا صبح از ترسه دزد خوابم نبرد
امروز هم از استرس دیشب حالم بد است و نتوانستم امتحان بدهم در ضمن لازم به ذکراست که این سومین امتحان من در یک روز است و دیگر توانی برای امتحان دادن برایم باقی نمانده است.
از شما خواهشمندم این حقیر را بخشوده و قول میدهم در امتحانات پایان ترم جبران  کنم
دانش آموز شیطون و باهوش شما
زهرا.پ
است!!!


[ جمعه 2 تیر 1391 ] [ 02:14 ب.ظ ] [ ایمان ]
سلام

Smileyخوبید؟Smiley

Smileyبا امتحانا چیکار می کنید؟Smiley

البته از مدرسه ای ها که تمام شده ولی غلط کردم دانشجوها تازه شروع شده

اصلا بیخی

ز گهواره تا گور بیخیال


یاد یک خاطره ای افتادم گفتم بیام اپ کنم بیکاریه دیگه

  یک روز  سر صف بودیم یک معلم ادبیات داریم تا مناسبتی چیزی می شه می یاد سر صف با اون اهنگ و صدای قشنگش شعر می گه 

یک توضیح بدم که اهنگ ملایم رو از توی گوشیش می زاره و نزدیک میکرفون می کنه و خودش هم چنان با حس می خونه که ما رو یاد قرضامون می ندازه

یک روز نمی دونم بزرگداشت سعدی بود چی بود خلاصه هر چی بود امد سر صف

گفتیم بچه ها باز این امدافسوس

می گم بچه ها بیاین حالشو بگیرم مغرور

گفتن چه جوری؟  متفکر

گفتم هر بیت بگید به بهمغرور

گفتن اوکیعینک  

اول هر چی می خوند ما می گفتم بــــه بـــــه ولی اون هم از خودش باور کرده بود و بیشتر می رفت توی حس خنثی  نگو بهش روحیه می دادیم

خلاصه گفتیم بیایم بهش بزنگیم اهنگ گوشی قطع بشهمغرور

خلاصه گوشیش زنگ خورد نگران

کار ما بود ها بین خودمون بمونه

بعد می گه:ببخشیدتلفن

خلاصه دوباره اهنگ رو گذاشت که باز هم زنگیدیم

بعد یک نگاهی به گوشی کرد یک نگاهی به ما  ابرو

بعد ما پلک

اقا سریع وقت داره می ره ما درس داریمعجله

اخه ما رو که می شناسید بچه درس خونخرخون

یک نکته بگم که این معلم ادبیات بدون اهنگ نمی تونه خوب بخونه سوتی می ده

دوباره گذاشت ما هم خب دوباره زنگیدیمفرشته

بعد بچه ها شروع کردن گفتن

مزاحممزاحم مزاحممزاحم 

یکدفعه بهم ریخت می گهعصبانی

من این شماره رو پیدا خواهم کرد و به حسابش رسیدگی می کنمکلافه

یکدفعه معلما دیدن صدای سر و صدا می یاد همه از دفتر ریختن بیرونAIM and AOL Instant Messenger Smileys and their keyboard shortcuts

نگاه ما می کردن فهمیده بودند که کار ماست

ماهم  

عینک   من نبودم


وقتش بود یکی یک کاری کنه،معاونت پرورشی مدرسه امد گفت من از شما عذر می خوام یعنی از معلمه عذر خواهی کرد خجالت

معلمه می گه:نه یعنی چی یشسمبتشمبتمتبیسمیسش Emoticonدیوانه شده بود

ما که نفهمیدم چی گفت ولی کار از محکم کاری که عیب نمی کنه گفتیم خودتی

معاونت پروشی امد گفت خب حالا که برای این که سکوت حاکم بشه یک صلوات بفرستین

الهم صل علی محمد و عجل فرجهم

همون طوری که دیدید و ال محمد(ص) رو نگفت

ماهم که قهقهه خنده

بعد اینم دیووووووانه شدEmoticon


می گه:زهرمار عصبانینخندید

اصلا نمی خواد برای یک مشت ادم ادمــــــــــــ AIM and AOL Instant Messenger Smileys and their keyboard shortcuts


ما می گیم ادم؟ راک

می گه:اصلا نمی خوام بگم برید گم شید سر کلاساتون عصبانی


ما می گیم خو نگوولی خودتی  زبان

ما که در حین ملق رفتیم سر کلاس   


مملکته داریم؟



[ یکشنبه 28 خرداد 1391 ] [ 04:08 ب.ظ ] [ ایمان ]
سلام به همگی دلم براتون تنگ شده بود
راستش شهر خاطره ها خیلی وقته رنگ و بوی خاطره رو ندیده اومدم یه  کم با چرت و پرتام منورش کنم موقع امتحانا هم هست می خوام یه خاطره از دوران امتحانات بذارمقضیه بر میگرده به ترم پیش
ترم قبل با چنتا از دوستای قدیم باهم دوران دانشجویی رو سپری میکردیمدوست قدیم! با هم! خوابگاه! می دونین که یعنی چی؟؟؟ یعنی درس تعطیل از صبح تا شب فقط بگو و بخند و شیطنت و... طول ترم رو حالا زیاد بحثشو نمی کنیم فقط بدونین که روی کتاب دفتر ندیدیم ما
روزا یکی بعد دیگری گذشت تا ترم تموم شد و رسیدیم به امتحانامون. امتحانا هم یکی بعد دیگری گذشت تا رسیدیم به امتحان ریاضی. برا اولین بار جزوه ریاضی گرفتیم دستمون   هر چی می خوندیم انگار نه انگار! هیچی نمی فهمیدیم کتاب هم که قصد نداشت تموم بشه ولی وقت دورش بگردم با سرعت جت میرفت  جلو همین جوری رفت و رفت تا رسیدیم به شب اخر. استرس گرفته بودیم چنین و چنان! جاتون خالی. یه نگا به ساعت مینداختیم؛ یه نگا به حجم مونده کتاب و اشک تو چشامون جمع میشدBeggingساعت شد 12 یه گوشه چشمی به هم اتاقیا که لالا تشریف داشتن انداختیم و اب دهنمون جاری شدشکلک های ِ هلنیواش یواش پرچم سفید رو فرستادیم بالا "غلط کردم غلط کردم" ها شدت گرفتو دست به دامن خدا شدیم. خدا از ترم بعد قول میدیم بخونیم!!! خدا این ترمو مشروط نشیم!!! خدا ال نشیم و بل بشیم و... اینا حرفایی بود که همش تکرار می کردیم. تازه خوب بود کسی پیشمون نبود انقده باحال اعتراف می کردیم به کارامون خداجون من قبول شم دیگه قول میدم فلان کارو نکنم و از این قبیل اعترافات (اینجا جای ذکر دقیق اعترافات نیست بهتره سریع از این موضوع رد بشیم)
لابلای درس خوندن ها یه کم به عواقب کار فکر کردم! بابایی که حل بود فداش شم میگه تو اذیت نشو مشروطی رو هم برا دانشجو گذاشتن اما هم مجبور بودم ریاضی رو دوباره بخونم هم نیش وکنایه های مامانو باید میشنیدمWhoop De Doo و هم جواب داداشیم رو باید میدادم غرغرای داداش رو که نمیشه با کلک از زیرش در رفت اونو باید میشنیدم؛ امااااا مامان! گوشی رو برداشتم زنگ زدم بهش و هر چی اشک تمساح که برا روز مبادا ذخیره داشتم به کار گرفتم. کلی گریه و زاری و میفتم و .... مامان طفلی جیگرش کباب شد گفت باشه اشکالی نداره با خنده گفتم عه؟ اشکالی نداره؟ مامان با بغض گفت نه بخون پاس نکردی هم نکردی گفتم باشه و خداحافظ یکی حل شد بقیه هم خدا بزرگه برگردیم سر اوضاع خودمون
 انقدر که بیدار مونده بودیم و چش دوخته بودیم به کتاب شبیه معتادا شده بودیم
یه کم فکر کردیم گفتیم اینجوری نمیشه بریم یکی دو ساعت بخوابیم بعد بیایم دوباره بخونیم. با خودمون گفتیم بریم لالا ساعت 3 بیدار بشیم چایی هم دم کنیم بخوریم. کافئین داره خوابمون میپره. با اشتیاق کامل طرح تصویب شد و رفتیم خوابیدیمYah ساعت 3 شد و گوشی زنگ خورد. من و دریا بیدار شدیم چایی دم کردیم و همراه چایی یه دست صبونه مفصل هم خوردیم گفتیم خب کافئین خونمون هم تامین شد حالا بریم درس بخونیم. رفتیم اتاق مطالعه کتابو باز کردیم, سرمونو گذاشتیم رو کتاب و بازم لالا من صبح ساعت 7 از خواب پریدم دو ساعت بیشتر به وقت امتحان نمونده بود ولی کتاب تازه نصفو رد کرده بود با نهایت خونسردی(!)I'm OK پاشدم که باز خوابم نبره و قدم زنان به مطالعه پرداختم نیم ساعت که گذشت احساس کمر درد عجیبی کردم و دراز کش مطالعه رو ادامه دادم اما باز... کتابو گذاشتم رو سرمو و یواشکی رفتم لالا. سر وقت بیدار شده با اعتماد به نفس تمام و با اعتقاد کامل به وحی و معجزه و این چیزا با دریا باهم رفتیم سر جلسه (لازم به ذکره که در مسیر دانشگاه هم بر تکرار ذکر "خدا غلط کردم ترم بعد میخونم" مصر بودیم) بالاخره رسیدیم و امتحان شروع شد بیست سی دقیقه اول روی سوالارو خوندم دیدم نه چیزی بلد نیستم در حد دو نمره اراجیف بافتم و بعد همون حالت مطالعه تکرار شد. خودکارامو جمع کردم سرمو گذاشتم رو برگه و لالا
وقت امتحان که تموم شد برگه رو دادم و با خنده و قهقهه رفتم بیرون انقده حالم خوب بود که همه فکر میکردن بیست میشم. حالا بعدشو بگم! داداشیم زنگ زد خبر امتحانو بگیره منم خوشحال و سرحال گفتم دو میشم داداشی چنان عصبانی شد که نگو و نپرسبیچاره انقده حرص خورد. راست هم میگفتا. کسی نیست بگه اخه دختر دو میشی که میشی براچی میخندی دیگه؟!
اخر با 11.6 قبول شدم(خدا پدر مخترع شیفت رو بیامرزه) انقده خوشحال شدم که برا 20 برنامه نویسی خوشحال نشده بودم
نتیجه اخلاقی:
 شب امتحان خواستین با چایی خودتونو بیدار نگه دارین مطمئن باشین چینی نباشه. برا ما چینی بود کافئینش اثر نکرد
پ.ن: ما بچه های زیاد بدی نیستیما شنیدم بعضی بچه ها 12 خوابیدن که 2 بیدار بشن درس بخونن. 2 بیدار شدن تا 4 استامبولی درست کردن خوردن http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/hallcandysmile.gifو بعد گرفتن خوابیدن ما باز به چایی و نون پنیر و کره و مربا و... قناعت کردیم

 

برای ایمان نوشت:  داداشی حال کردی موهارو؟!




[ سه شنبه 23 خرداد 1391 ] [ 05:30 ب.ظ ] [ شیرین ]

سلام

حقیقت دلمان تنگیده بود گفتیم اپ کنیم

خب چه خبرا؟

بیخی بریم سر اصلا مطلب

حقیقت من توی یک وبلاگ چند مطلب خودندم که به مردها و پسرا ها توهین کرده بود

اولا من نه این وریم نه اون وریم فقط می دونم سرباز ایرانم همین

ولی خانوم .... که اصلا ارزش نداره من اسم ببرم فقط چند تکه از اپ هاتو می زارم تا بقیه بهم حق بدن که بحث کنم

اگر دیدید که یک پشه نشسته روی مردی بدونید خیلی گهه اگر نشینه بدونید هیچ گهی نیست

و چند اپ دیگر که نوشته بودید راه های ضایع کردن پسرا و اپ دیگر با عنوان دق دادن پسرها

خب باید اولین چیزی که بگم من با کسی رودروایستی توی دنیای مجازی ندارم چون کمتر می شناسیم هم دیگرو و الان هم اسم می برم و ادرس وبلاگتو می زارم این خانوم کسی نیست جز لیلی جووووووووووون

قبل از هر چیزی بگم این همه دختر به نام سارا جیگر،الهام جیگر،و غیره توی فیسپوک هستن بد نیست چندتا سیخ هم بود

و بعد شما خانوم محترم اصلا خوش ندارم توهین بشه به پسرا و از همه جالب تر اینکه امدید توی وبلاگ نظر هم گذاشتید


سلام شیرین جون
عزیزم تو حاشیه رو نخوندی؟من نوشتم كه مطالب این وب فقط و فقط شوخیه و به كسی جسارت نشه
من قصدبی احترامی به هیچ كس رو ندارم حتی برادر و پدرتون
ولی همه بدبختی های دنیارو از چشم مردا میبینم
چكار كنم؟حالم ازشون به هم میخوره
البته نه همشون بعضیاشون كه واقعا مایه فساد هستن


شیرین خانوم که خیلی اصرار کرد من اپ نکنم ولی خب نتونستم طاقت بیارم و اپ کردم

اگر واقعا اونا شوخیه خب چه طوره یکم منم با شما شوخی کنم؟ دوست دارید چندتا چیز از دخترا بگم که کلا دنیای مجازی رو ترک کنید؟ولی نه من به خودم اجازه نمی دم به کسی توهین کنم و اگر نه خدا پدر گوگل رو بیامرزه از این چیزشعرها پره توش

در ضمن فکر نکنید ما پسرها خیلی از شما خوشم می یاد ها

مثل اینکه یادتون رفته شما دخترها رو قدیم زنده توی گور می کردند

شماها یک لحظه با خودتون فکر کنید ایا شما دلتون می یاد یک حیون رو زنده خاک کنید؟

واقعا درد اورده ولی ببیند شماها چیکار کردید

خب من دیگه بحث نمی کنم چون ممکنه کسی ناراحت بشه

 برای اینکه ثابت کنم طرف پسرها نیستم یک سوال می کنم و ازتون خواهش می کنم همه جواب بدید توی نظرات

به نظر شما وفاداری کدام یک بیشتر است؟

1-      پسر

2-      دختر

3-      سگ

نظر خود من اینه که وفاداری سگ بیشتره البته اینم بگم از نظر انسان ها سگ ها حیواناتی با وفا و مفید هستند ... ولی از نظر گرگ ها، سگ ها گرگ هایی بودند که تن به بردگی داده اند تا در آسایش و رفاه زندگی کنند !خب دیگه ازتون خواهش می کنم هر کاری می خواین کنید بکنید(بی معنی)ولی به کسی توهین نکنید و شما که گفتید شوخی می کنید اینم در نظر بگیرد بعضی ها جنبه ی شوخی ندارند و من خود شما رو هم به شهر خاطره ها دعوت می کنم.چون خوشم نمی یاد پشت سر کسی بحرفم.

خب بازم ممنون از این که خونید تا اینجا این اپ رو و شرمنده از اینکه اگر کسی رو ناراحت کردم

منتظر جواب شما هستم توی نظرات و در شهر خاطره ها همه چیز ازاده می تونید هر جوری خواستید نظرتونو بگید بدون محدودیت؛خجالت و .... خلاصه جهنم ضرر هر گونه نظری ازاده

 


[ پنجشنبه 11 خرداد 1391 ] [ 12:07 ب.ظ ] [ ایمان ]

حضرت محمد (ص) فرمودند : با زبانی دعا کنید که با آن گناه نکرده باشید.

 یا رسول الله همه ما زبانی آلوده به گناه داریم!

حضرت فرمودند : زبان تو برای تو گناه کرده است نه برای برادر تو.

پس زبان تو نسبت به برادرت بی‌گناه است و زبان او نسبت به تو .

برای یک‌دیگر دعا کنید تا مستجاب شود . . .


آپلود


سلام به همگی

خیلی شرمنده ذوق ادبیم فرت شده هر چی فکر کردم ندونستم چی بنویسم و در اخر ناچار به کپی پیست رو اوردم

دیگه چیزی نمیگم فقط تو این شبا مارو هم فراموش نکنین

اگه دوست داشتین از ارزوهاتون تو نظرا بگین

من و مطمئنا همه شما کلی ارزو داریم ولی من که امشب فقط میخوام یه ارزو کنم! فقط و فقط یه دونه

امیدوارم هممون به همه ارزوهامون برسیم

التماس دعا




ایمان

امشب در مناجات و خلوت عاشقانه تان با معبود مرا از یاد نبرید

زیباترین نامی که بر روی زبان است

نام قشنگ مهدی صاحب زمان است

اللهم عجل لولیک الفرج


سلام دوستان خوبید؟چه خبرا؟مارو نمی بینید خوشحالید؟دیگه چه خبر؟

خب حقیقت امشب شب اروزهاست

می دونم بیشتر شما الان دارید می خونید شب اروزها نیست دیشب بوده یا چند شب پیش ولی خب اشکالی نداره در

هر صورت التماس دعا

ارزو می کنم اروزهای همه براورده بشه

خب دیگه یا علی(ع)

خداحافظ



[ پنجشنبه 4 خرداد 1391 ] [ 05:29 ب.ظ ] [ شیرین ]
با عرض سلام  و خسته نباشید خدمت بازدیدکنندگان شهرخاطره ها

حقیقت ما رو چند وقت پیش بردن میدون تیر که .......
چند وقت پیش....
سر صف ناظم: بچه ها قراره شما رو ببرند میدون تیر.! بچه ها:
خلاصه بچه ها از خوشحالی می خواستن پرواز کنند کلاس ما هم که طبق معمول دنبال سوژه بود که جور شد
خلاصه روز سرنوشت ساز فرا رسیدهمه ی کلاس ها رو فرستادن بره کلاس ما رو نگه داشتن کل معلمها،مشاور،ناظم،مدیر،حتی ابدارچی،و ......هر کی که به فکرت می رسه شروع کردن به نصیحت کردن کلاس 303.ما هم که طبق معمول موقع نصیحت
خلاصه راه افتادم همین که بچه ها نصیحت ها رو از این گوش شنیدن از اون گوش دادن بیرون
از همین اول سوار اتوبوس شدیم دیگه شروع کردیم به مسخره بازی همین که اهنگ گذاشتیم بچه ها تو اتویوس پارتی راه انداختن مدیر مدرسه هم با ماشین شخصی از کنار اتوبوس رد می شد نگاه ما می کرد
ما هم تا دیدم مدیر رواز پهلوی اتوبوس تکون نمی خورد هی نگاه می کرد هر کی نمی دونست فکر می کرد این اتوبوس پر از قاتلهما هم دیگه گفتیم اینجوری که نمی شه پرده ها رو کشیدیماتوبوس تاریک شد خوراک پارتی بودنا گفته نماند راننده اتوبوس هم
ما هم داشتیم به مراسم پایان می دادیم که پاستور بازی کنیم یکدفعه اتوبوس توقف کرد!ما هم:
چشمتون روز بد نبینهمدیر داشت به طرف اتوبوس می یامدما هم:
مدیر  که امد یک پنج و شیش نفری رو چپ راست کرد بعد ما رو توی اتوبوس های دیگه پخش کرد من بدبخت هم افتادم وسط یک مشت ادم + و بسیجیخلاصه سرتونو به درد نیارم از همه چی می گذرم حتی از این هم می گذرم که کاری کردم بسیجی ها هم می رقصیدن اونم چه رقصیمدیر هم:
بالاخره رسیدیم

نوبت اموزش دادن شدبه هر کلاس چندتا کلاش می دادندما هم کلاش ها رو گرفتیم
یکدفعه گفتیم بچه ها بیاین روی به هم بگیریم بخندیمالبته می دونستیم که خالیه ها
روی هم گرفتیم می گفتیم دستا بالاهمه ی مسئولین
نامردا از ما گرفتند کلاش هاروکلاس 303 کلاش می خوادبه ما گفتند فقط نگاه کنیدمن و بقیه ی بچه ها کلاسگفتم بچه ها اشکالی نداره یک حالی بگیرم موقع تیر اندازیبچه ها:اوکی
کلاس به کلاس می رفتند تیراندازینوبت کلاس ما شدیارو می گفت:تفنگ ها رو تک تیر باشهبا عصبانیت می گفت که ما بترسیمما هم: خب بچه ها دیگه چه خبر؟گفت با شماها هستم گفتم تک تیردید ما بهش محل می دیم چندتا تیر زد به هواما هم:چیز خوردیمچشم چشمما هم یاد نداشتیم گذاشتیم روی رگبارمن می خواستم خوبی کنم گذاشته بودم روی رگبار رو به یارو گرفتم که روی جایگاه ایستاده بود می گم همین تک تیره؟می گه:کلاش رو بگیر اونورنگو که من پر کرده بودم می ترسیده شلیک کنم
گفتم به درک جواب ندهبچه ها همینه تک تیریارو می گفت:امادهما می گفتیم:بـــــــــــــــــــــــله
دیگه دید شماره برای ما بی فایده هستشگفت شلیکما هم همه رگبار بودوقتی شلیک کردیم خودمون حقیقت از ترس داشتیم سکته می کردیم براچی از ما اینطوریه؟در حین تیر اندازی همه
من که حواسم به دور و برم بود چندتا فحش شنیدمیارو می گفت:اینا کین؟از کدوم مدرسه امدید؟
مدیر،ناظم و غیره همما بچه ها گفتیم از هنرستان حرفه ای خلیج فارس
ولی ناگفته نماند که کلاس ما با تمام ..... اول هم شد بیشتر تیرها خورده بود به هدف و همه این واقعه را یک معجزه می دانستند و خودمون هم مونده بودیم چطور شده که بیشتر تیرها خورده به هدفما هم خودمون رو طبیعی گرفته بودیممی گفتیم ما خودمون یک عمره تک تیراندازیمهمه:
حالا اینا همه به کناربیا پوکه ها رو پیدا کنفقط 2 ساعت پوکه پیدا می کردیم
بعداز تیراندازی همه رو بردن ناهارمن هم گفتم بچه ها بریم ناهارایندفعه معلم دفاعی:کجا؟می گیم یعنی چی؟ناهار دیگهمی گه خیلی رو دارید به خدا همه بشینند((منظورش کلاس 303 بود))
ما رو فقط بشین و پاشو و سینه خیز بردنددهنمون رو سرویس کردندباز من که ستاد روحیه دهی به بچه ها بودم می گم:بچه ها اشکالی نداره از سر برگشت نوبت ما می شهحالا نوبت ناهار خوردن ما که شد.....اینجا می گذرم که خسته نشیدخلاصه موقع برگشت شدحدس بزنید چی کار کردند؟مدیر،ناظم,معلم امادگی دفاعی،هر کی رو می شناختن توی اتوبوس ما انداختنکم مونده بود بین راه مسافر هم سوار کنند
ما هم گفتیم بچه ها قسمت نیست همگی لالاکل راه رو لالا کردیم
بالاخره رسیدم مدرسه چنان خسته بودیم که سریع خداحافظی کردیم رفتیم خونه هامون دوباره لالا
فردا صبح که شد رفتیم مدرسه سر صف کل کلاسمون رو اوردند بیرون به همه معرفی کردنددیگه این که به بقیه چی گفتند درباره ی کلاس ما سانسورفقط همینو بگم که تمیز کاری کل مدرسه به عهده ی ما بودبقیه هم بوووووووووووووق

 این بود خاطره ی  من



[ پنجشنبه 31 فروردین 1391 ] [ 11:37 ق.ظ ] [ ایمان ]

سلام به همه و معذرت بابت این غیبت تقریبا کبری

 

خیلی وقته دلم هوای نوشتن کرده ولی نمیشد. چند باری دست بردم بنویسم ولی همش چرت و پرت از اب دراومد یکی مثل همین که دارم مینویسم

 

به هر حال اومدم دو تا خاطره بذارم(صرفا جهت جبران) یکی قدیم یکی جدید

 

اول قدیمی:

مال حدودا سه چهار سال پیشه روز اول عید بود بنده با اجازتون ابله مرغان گرفته بودم یادش بخیر بخور بخوابی بود واسه خودش بعد من کل اعضای خونه غیر مامان بابا هم گرفتن ولی همه خفیف این وسط فقط من خوش شانس بودم از شانسم وقت مدرسه ها هم نگرفتم که لااقل یه هفته تعطیلی اضاف داشته باشم عیدم کوفت شد فقط حالا اینارو بیخیال

اولین روز عید داشتیم ناهار میخوردیم تو خونه. منم اصلا حالم خوش نبود به خاطر قرصایی هم که میخوردم مدام تو خواب بودم اشتها هم نداشتم. بابا مامان گیر دادن که بیا بخور این شکلی که تو پیش میری مرحوم میشی به مرحمت خدا. حالا به زور بلندم کردن اوردنم سر سفره. منم همش با غذا ور میرفتم مامان گفت پاشو برو از یخچال ماست بیار به زور ماستم که شده غذارو از حلقومت بفرست پایین

منم که حال نداشتم ماستو خالی کنم تو پیاله با سطلش اوردم سر سفره ولی به خاطر خواب زمستانی که داشتم دستام گیر نداشت نتونستم نگهش دارم سطل از دستم افتاد زمین نریخت اصلا نگران نباشین ماست توی سطل یه یک متری پرید بالا مستقیم ریخت رو موها و لباسای بابا جاتون خالی یک خنده ای را انداختم که اون سرش ناپیدا بابا بیچاره مات مونده بود برگشت گفت: میدونستم زودتر ماستو میریختم رو خودم! مثل اینکه حالت خوب شد. جدی جدی هم حالم خوب شد

 

الان جدیده

مال دیروزه. رفتیم سر کلاس استاد اومد سال نو رو تبریک گفت و ارزوی موفقیت کرد واسمون شروع کرد درسیدن

ما هم همه به خاطر مطالعه کثیری که تو ایام نوروز داشتیم هنگ بودیم یه ربع مونده بود کلاس تموم شه یکی از دخملا پا شد گفت: استاااااااااااد اینارو جلسه قبل عید درس داده بودیناااااا

استاد اول و تا یه مدت خشکش زد بعد یهو گفت: عه

حالا ماستمالیشو عشقه

عمدا گفتم ببینم کیا درس خوندن افرین به شما اسمتون چی بود؟ همه زدن زیر خنده (اخه کاملا از قیافش معلوم بود عمدی گفته)


[ یکشنبه 20 فروردین 1391 ] [ 11:58 ق.ظ ] [ شیرین ]


یا مقلب القلوب والابصار
ای خدای دگرگون کننده دل‏ها و دیده ها
یا مدبر اللیل والنهار
ای تدبیر کننده روز و شب
یا محول الحول والاحوال
ای دگرگون کننده حالی به حال دیگر
حول حالنا الی احسن الحال
حال ما را به بهترین حال دگرگون کن

حلول سال نو پیشاپیش بر شما مبارک و هر روزتان

شادمانه چون نوروز...

  

  
 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com    

یا الله  یا الله کسی خونه هست؟

ما اومدیم عید دیدنی



سلام دوستان خوبید؟

همین الان سال تحویل شد

همه قبل از تحویل سال می گن خو ما الان می گیم خوبی و بدی از ما دیدید حلال کنید

اگر توهینی توی نظرات یا هر بدی یا هر چیزی خلاصه از ما دیدید ببخشید

شهرخاطره ها نه تنها در سال 1391 بلکه در همه ی سالها برای شما ارزوی خوشبختی می کند

دوستان همه تونو دوست دارم بیایید کینه ها و دشمنی ها رو کنار بگذاریم و باهم دوست باشیم و هوای همدیگر رو داشته باشیم به همدیگه کمک کنیم و خلاصه....

خو دیگه زیاد حرف زدم

دوستان یادتون نره برای همه ی ما دعا کنید


ممنون


از طرف : ایمان و شیرین عزیز و از همه مهمتر مهناز دوست داشتی


راستی شیرین هم تبریک می گه و مهناز هم گفته دلش برای همه تون تنگ شده و سال نو رو تبریک گفته به همه تون واقعا جای مهناز خالیه

خب دیگه التماس دعا

یا علی (ع)


خداحافظ



[ سه شنبه 1 فروردین 1391 ] [ 08:45 ق.ظ ] [ ایمان ]

سلام دوستان

ایندفعه می خوام یک خاطره از راهیان نور براتون بزارم

رفته بودیم با بچه های مدرسه راهیان نور خلاصه به هزار زحمت و با استمداد از معجزات الهی سالم رسیدم شب رفتیم منطقه ی عملیاتی بعد اومدن بهمون گفتن کسی ناراحتی قلبی چیزی داره نیاد به حساب خط مقدمما همه خندیدم گفتم بریم بابا! کلاس 303 که تو تاریخ هم ثبت شده  بترسه؟!!!((می تونید برید تاریخ مدارس رو مطالعه کنید))

کلاس ما بدون ترس داوطلب اولین گروه شد. ناظم مدرسه هم با ما امد رفتیم به حساب خشم شب توی یک صحرا می دویدیم. از خنده هم داشتیم روده بر می شدیم همین طوری صدای تیر می یامد خیلی فضا توپ بود ناظم مدرسه خودشو فرمانده داشت مثل پلنگ می دوید جلوی ما(میدونم گاوه ولی شما پلنگ ببینین خب) می گفت بیاید بیاید. نمیگفت البته داد می زد. یک دفعه یک تی ان تی ترکید این ناظم مدرسه فکر کرد جدیه چسبید به زمین می گه وایستید مثل اینکه جدیه ما که دیگه دقایق اخر عمرمون بود از بس خندیدیم دیگه همه زدیم زیر خنده می گیم اقا بیخی مشقی بود می گه می خواستم شما رو امتحان کنم(اره جون عمش) بریم. یا علی! رو که نبود جالب اینجا بود که دخترا ها رو اصلا نیاوردن همون جا گذاشتن ولی صدای جیغ های اونا می یامد خلاصه رسیدم و به حساب منطقه رو پاکسازی کردیم. اینا حالا فشفشه  ها نور افشانی روی اسمون که فتح کردیم البته بقیه ی گروه ها هم پشت سرمون بودند ها خلاصه خسته و کوفته برگشتیم من هم یک خروسی گرفته بودم (عروسکی ها نه واقعی) همین که فشارش می دادی بیا ببین چی قوقولی قوقولی را مینداخت. سوژه ی شب هم جور بود

شب برگشتیم موقع خواب همه خسته کوفته یک دفعه فشار می دادیم همه می پریند باز ناظم می رفت بیرون  به نگهبان می گفت این خروس رو جمع کنید!!! نگهبانه می گفت اخه خروس می خواد منطقه ی جنگی چی کار کنه فهمید کار ماست ما هم خودمونو زدیم سریع به خواب ولی خب تا می خوابید دوباره. بدبخت نخوابید خدا ما رو ببخشه ولی فردا یک حالی ازمون گرفت یکسره بشین و پاشو ما رو داد ولی خب دیگه....


((راستی دوستان ایدی شهر خاطره ها رو اد کنید ما اگر اپ کردیم به اعضای لیست اطلاع خواهیم داد))

 


[ پنجشنبه 4 اسفند 1390 ] [ 08:06 ب.ظ ] [ ایمان ]
سلام به همه
بی مقدمه اصل مطلب

رفتیم سر کلاس استاد راس ساعت 4 وارد کلاس شده
بچه ها:  از یه استاد محترم بعیده این کارا!!! استاد دیرتر تشریف میاوردین
استاد:
بچه ها[دم گوش هم]: هه هه قیافشو (چه قدر حساب میبرن واقعا!!!!)

ساعت شده 5.37 طبق رسم معمول کلاس باید 5:30 تعطیل میشد
بچه ها: استاد خسته نباشین
استاد: خسته نیستم صبر کنین گرایش های انسان هم بگم بریم. خب بچه ها بگین ببینم از گرایش های انسان چیا میدونین؟
یکی: مهمترین گرایش انسان گرایش به تموم شدن کلاسه
بقیه:  (یکی نبود بگه هه هه قارپوز)
استاد: اوکی خسته نباشین به سلامت




پ.ن: گاهی وقت ها که بغضم میگیره دلم میخواد خدا از اسمون بیاید زمین، اشکامو پاک کنه، دستمو بگیره و بگه: اینجا ادما اذیت میکنن! بیا بریم...




ایمان:

سلام دوستان

امیدوارم ردیف باشین

دوستان حقیقتش برای اینکه کار ما راحت تر باشه لطفا ایدی شهر خاطره ها رو اد کنید تا بتونیم موقعی که اپ می کنیم سریع بهم خبر بدیم اینطوری بهتره لطفا همه اد کنید

خیلی خیلی خیلی خیلی ممنون

موفق باشید

اینم ایدی

shahrekhatereha@yahoo.com





[ چهارشنبه 3 اسفند 1390 ] [ 12:27 ب.ظ ] [ شیرین ]

                          

                                                                  


[ چهارشنبه 26 بهمن 1390 ] [ 03:41 ب.ظ ] [ شیرین ]
یه بار با بابام بودم دنبال جای پارک میگشتیم ، اصلا گیر نمیومد
یهو یه جای پارک دیدیم ، اما یه چند متر ازش رد شدیم ، من پریدم پایین تا موقعی که بابام دنده عقب میگیره من جارو نگه دارم
در همین حین یه خانومی همینجوری با ماشین اومد داخل جای پارک ، انگار نه انگار که من دارم بهش اشاره میکنم که اینجا رو من گرفتم
بعد بهش گفتم خانوم مگه نمیبینی من اینجا وایستم تا اون ماشین ( با دست به پشتم که ماشین خودمون بود اشاره کردم) بیاد پارک کنه
زنه یه نگاه به من کرد خندید
من برگشتم دیدم ماشینومون نیست ، نگو جلوتر بابام یه جای پارک دیده رفته اونجا پارک کرده
آقا منو میگی ، موندم چی بگم.. گفتم الان این زنه پیشه خودش میگه این دیونست ، ماشین نداره توهمه ماشین زده .. گفتم ببخشید و سریع رامو کج کردمو رفتم


[ دوشنبه 10 بهمن 1390 ] [ 09:33 ب.ظ ] [ ایمان ]
سلام خواهران و براداران گلم

خب امیدوارم حالتون خوب باشه

یک مسابقه ای بود که قرار بود به وبلاگ رای دهید تا به عنوان وبلاگ ماه انتخاب بشه

خب مسابقه به پایان رسید

ممنون از رای همتون و شهر خاطره ها یک افتخار رو داره که هنوز با چند ماه سابقه ی کار از بین 500 وبلاگ رتبه ی 8 رو گرفت و ممنون از همه ی شما که به وبلاگ خودتون رای دادید

بازم ممنون

خیلی دوستون دارم البته همه رو به چشم خواهر و برادری ها

مواظب خودتون باشید

خدا پناهتون من پشتتون

بابای



[ دوشنبه 10 بهمن 1390 ] [ 03:49 ب.ظ ] [ ایمان ]

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ

||||||||دنیا دو روز است||||||||
یک روز با تو یک روز بر علیه تو ...
روزی که با توست مغرور نشو .....
روزی که بر علیه توست مأیوس نشو
صبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر کن
(((((((( امام علی (ع) ))))))))
موضوعات
لینک های مفید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :