تبلیغات
شهر مرده ها

شهر مرده ها
شرررریم و بی هراس در برابر مرام شما سر تعظیم فرود می آوریم
نویسندگان
نظر سنجی
نویسندگی کی رو بیشتر دوست دارین؟






لینک دوستان

سلام به همگی

خاطره این پست رو یکی از دوستامون فرستاده دست گلش درد نکنه من دیگه حرف نمیزنم بریم سر خاطره دوستمون

صبح روزسه شنبه بود. زنگ اول عربی داشتیم،معلم عربیمون خیلی آدم باحالیه اونقدر باحال که بعضی وقتا حتی حرفا و جوکهای... هم تعریف میکنه، ماهم که عاشق درس و مدرسه با کوچکترین بهونه از درس فرار میکردیم به حرفاش گوش میدادیم ، بعضی وقتها طوری تا میخواست بحث درس رو شروع کنه با کودتای بچه ها مواجه میشد و درس تعطیــــــــــــــل و میرفتیم سراغ جوک و خنده و عشق و حال... همین منوال ادامه داشت و داره یکی از همون روزا ....

اقا واردکلاس شد و همون کارای معمول سلام و احوالپرسی و حضور غیاب علی هنوز نیومده بود مستر گفت: بچه ها علی کجاست؟ ما هم واسش توضیح دادیم که خونش خارج از شهره و ... اقا یه دستی به زیرچونش کشید و گفت: بچه ها بیاین اذیتش کنیم ماهم که رو حرف معلممون حرفی نمیزنیم گفتیم: باشه!!!

گفت:وقتی من دعواش میکنم کسی حرفی نزنه ونخنده ماهم که خودمون این کاره ایم قبول کردیم

علی درکلاسو زد و واردشد.علی: آقا اجازه؟

آقا [باعصبانیت] : کدوم گوری بودی؟ این چه موقع آمدنه؟

علی خندید اونم از اووووووووووون خنده ها!!! از ترس نمیدونست چی کار کنه فقط میخندید.

 آقا: برودفترکاغذ بگیر.

 علی: آقا راهم دوربود،مینی بوس دیرآمد دنبالم. آقا: خوب میخواستی زودتربیداربشی تا راهت دورنشه

علی: آقا دیگه تکرارنمیشه ببخشین

آقا: پس چندتاسوال میکنم جواب بده اگه جواب دادی میری میشینی اگرجواب ندادی تنبیهت میکنم+میری دفتر

علی: اقا ببخشید مادیشب نتونستیم درس بخونیم

آقا: پس غلط کردی اومدی کلاس بروبشین تامن زنگ بزنم بابات بیاد

علی: آقا نه توروخدا غلط کردیم این بارو ببخشید، آقااگه ازکسی که میگم سوال کنین ماهم میریم دفتر

آقا: از کی؟

علی: از مرتضی

آقا: مرتضی پاشوبه سوال من جواب بده!!!

من: باشه آقابپرسین؟؟!!

آقا: هذه یعنی چی؟

من: یعنی این

آقا: علی برو دفتر

علی: آقاخوب عین همین سوال ازمنم بپرسین اگه من جواب ندادم!!

آقا: باشه کو جواب؟ بده ببینم!!هذا عین الکتابوافی المّدرِسّهة به عربی بگو؟!!

علی روآقا اسکول کرده بود در حد تیم ملی ما هم آخرش دیگه صبرمون سرریز شد زدیم زیر خنده!!!بعدمعلم کلاس بغلی آمد گفت:چه خبره؟ مگه معلم ندارین؟ آقا بلافاصله زیر میز خودش رو قایم کرد بچه ها هم چنان میخندیدن. اون بدبخت هم دیگه نتونست بیاد بیرون اخه اگه میامد بیرون ضایع بازار میشد،تا بیست دقیقه زیر میز بود بیچاره

از دوست خوبمون اقا مرتضی بابت این خاطره خیلی ممنونیم


[ چهارشنبه 28 دی 1390 ] [ 03:38 ب.ظ ] [ ایمان ]
درباره وبلاگ

||||||||دنیا دو روز است||||||||
یک روز با تو یک روز بر علیه تو ...
روزی که با توست مغرور نشو .....
روزی که بر علیه توست مأیوس نشو
صبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر کن
(((((((( امام علی (ع) ))))))))
موضوعات
لینک های مفید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :