تبلیغات
شهر مرده ها

شهر مرده ها
شرررریم و بی هراس در برابر مرام شما سر تعظیم فرود می آوریم
نویسندگان
نظر سنجی
نویسندگی کی رو بیشتر دوست دارین؟






لینک دوستان
با عرض سلام  و خسته نباشید خدمت بازدیدکنندگان شهرخاطره ها

حقیقت ما رو چند وقت پیش بردن میدون تیر که .......
چند وقت پیش....
سر صف ناظم: بچه ها قراره شما رو ببرند میدون تیر.! بچه ها:
خلاصه بچه ها از خوشحالی می خواستن پرواز کنند کلاس ما هم که طبق معمول دنبال سوژه بود که جور شد
خلاصه روز سرنوشت ساز فرا رسیدهمه ی کلاس ها رو فرستادن بره کلاس ما رو نگه داشتن کل معلمها،مشاور،ناظم،مدیر،حتی ابدارچی،و ......هر کی که به فکرت می رسه شروع کردن به نصیحت کردن کلاس 303.ما هم که طبق معمول موقع نصیحت
خلاصه راه افتادم همین که بچه ها نصیحت ها رو از این گوش شنیدن از اون گوش دادن بیرون
از همین اول سوار اتوبوس شدیم دیگه شروع کردیم به مسخره بازی همین که اهنگ گذاشتیم بچه ها تو اتویوس پارتی راه انداختن مدیر مدرسه هم با ماشین شخصی از کنار اتوبوس رد می شد نگاه ما می کرد
ما هم تا دیدم مدیر رواز پهلوی اتوبوس تکون نمی خورد هی نگاه می کرد هر کی نمی دونست فکر می کرد این اتوبوس پر از قاتلهما هم دیگه گفتیم اینجوری که نمی شه پرده ها رو کشیدیماتوبوس تاریک شد خوراک پارتی بودنا گفته نماند راننده اتوبوس هم
ما هم داشتیم به مراسم پایان می دادیم که پاستور بازی کنیم یکدفعه اتوبوس توقف کرد!ما هم:
چشمتون روز بد نبینهمدیر داشت به طرف اتوبوس می یامدما هم:
مدیر  که امد یک پنج و شیش نفری رو چپ راست کرد بعد ما رو توی اتوبوس های دیگه پخش کرد من بدبخت هم افتادم وسط یک مشت ادم + و بسیجیخلاصه سرتونو به درد نیارم از همه چی می گذرم حتی از این هم می گذرم که کاری کردم بسیجی ها هم می رقصیدن اونم چه رقصیمدیر هم:
بالاخره رسیدیم

نوبت اموزش دادن شدبه هر کلاس چندتا کلاش می دادندما هم کلاش ها رو گرفتیم
یکدفعه گفتیم بچه ها بیاین روی به هم بگیریم بخندیمالبته می دونستیم که خالیه ها
روی هم گرفتیم می گفتیم دستا بالاهمه ی مسئولین
نامردا از ما گرفتند کلاش هاروکلاس 303 کلاش می خوادبه ما گفتند فقط نگاه کنیدمن و بقیه ی بچه ها کلاسگفتم بچه ها اشکالی نداره یک حالی بگیرم موقع تیر اندازیبچه ها:اوکی
کلاس به کلاس می رفتند تیراندازینوبت کلاس ما شدیارو می گفت:تفنگ ها رو تک تیر باشهبا عصبانیت می گفت که ما بترسیمما هم: خب بچه ها دیگه چه خبر؟گفت با شماها هستم گفتم تک تیردید ما بهش محل می دیم چندتا تیر زد به هواما هم:چیز خوردیمچشم چشمما هم یاد نداشتیم گذاشتیم روی رگبارمن می خواستم خوبی کنم گذاشته بودم روی رگبار رو به یارو گرفتم که روی جایگاه ایستاده بود می گم همین تک تیره؟می گه:کلاش رو بگیر اونورنگو که من پر کرده بودم می ترسیده شلیک کنم
گفتم به درک جواب ندهبچه ها همینه تک تیریارو می گفت:امادهما می گفتیم:بـــــــــــــــــــــــله
دیگه دید شماره برای ما بی فایده هستشگفت شلیکما هم همه رگبار بودوقتی شلیک کردیم خودمون حقیقت از ترس داشتیم سکته می کردیم براچی از ما اینطوریه؟در حین تیر اندازی همه
من که حواسم به دور و برم بود چندتا فحش شنیدمیارو می گفت:اینا کین؟از کدوم مدرسه امدید؟
مدیر،ناظم و غیره همما بچه ها گفتیم از هنرستان حرفه ای خلیج فارس
ولی ناگفته نماند که کلاس ما با تمام ..... اول هم شد بیشتر تیرها خورده بود به هدف و همه این واقعه را یک معجزه می دانستند و خودمون هم مونده بودیم چطور شده که بیشتر تیرها خورده به هدفما هم خودمون رو طبیعی گرفته بودیممی گفتیم ما خودمون یک عمره تک تیراندازیمهمه:
حالا اینا همه به کناربیا پوکه ها رو پیدا کنفقط 2 ساعت پوکه پیدا می کردیم
بعداز تیراندازی همه رو بردن ناهارمن هم گفتم بچه ها بریم ناهارایندفعه معلم دفاعی:کجا؟می گیم یعنی چی؟ناهار دیگهمی گه خیلی رو دارید به خدا همه بشینند((منظورش کلاس 303 بود))
ما رو فقط بشین و پاشو و سینه خیز بردنددهنمون رو سرویس کردندباز من که ستاد روحیه دهی به بچه ها بودم می گم:بچه ها اشکالی نداره از سر برگشت نوبت ما می شهحالا نوبت ناهار خوردن ما که شد.....اینجا می گذرم که خسته نشیدخلاصه موقع برگشت شدحدس بزنید چی کار کردند؟مدیر،ناظم,معلم امادگی دفاعی،هر کی رو می شناختن توی اتوبوس ما انداختنکم مونده بود بین راه مسافر هم سوار کنند
ما هم گفتیم بچه ها قسمت نیست همگی لالاکل راه رو لالا کردیم
بالاخره رسیدم مدرسه چنان خسته بودیم که سریع خداحافظی کردیم رفتیم خونه هامون دوباره لالا
فردا صبح که شد رفتیم مدرسه سر صف کل کلاسمون رو اوردند بیرون به همه معرفی کردنددیگه این که به بقیه چی گفتند درباره ی کلاس ما سانسورفقط همینو بگم که تمیز کاری کل مدرسه به عهده ی ما بودبقیه هم بوووووووووووووق

 این بود خاطره ی  من



[ پنجشنبه 31 فروردین 1391 ] [ 12:37 ب.ظ ] [ ایمان ]
درباره وبلاگ

||||||||دنیا دو روز است||||||||
یک روز با تو یک روز بر علیه تو ...
روزی که با توست مغرور نشو .....
روزی که بر علیه توست مأیوس نشو
صبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر کن
(((((((( امام علی (ع) ))))))))
موضوعات
لینک های مفید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :