تبلیغات
شهر مرده ها

شهر مرده ها
شرررریم و بی هراس در برابر مرام شما سر تعظیم فرود می آوریم
نویسندگان
نظر سنجی
نویسندگی کی رو بیشتر دوست دارین؟






لینک دوستان
سلام به همگی دلم براتون تنگ شده بود
راستش شهر خاطره ها خیلی وقته رنگ و بوی خاطره رو ندیده اومدم یه  کم با چرت و پرتام منورش کنم موقع امتحانا هم هست می خوام یه خاطره از دوران امتحانات بذارمقضیه بر میگرده به ترم پیش
ترم قبل با چنتا از دوستای قدیم باهم دوران دانشجویی رو سپری میکردیمدوست قدیم! با هم! خوابگاه! می دونین که یعنی چی؟؟؟ یعنی درس تعطیل از صبح تا شب فقط بگو و بخند و شیطنت و... طول ترم رو حالا زیاد بحثشو نمی کنیم فقط بدونین که روی کتاب دفتر ندیدیم ما
روزا یکی بعد دیگری گذشت تا ترم تموم شد و رسیدیم به امتحانامون. امتحانا هم یکی بعد دیگری گذشت تا رسیدیم به امتحان ریاضی. برا اولین بار جزوه ریاضی گرفتیم دستمون   هر چی می خوندیم انگار نه انگار! هیچی نمی فهمیدیم کتاب هم که قصد نداشت تموم بشه ولی وقت دورش بگردم با سرعت جت میرفت  جلو همین جوری رفت و رفت تا رسیدیم به شب اخر. استرس گرفته بودیم چنین و چنان! جاتون خالی. یه نگا به ساعت مینداختیم؛ یه نگا به حجم مونده کتاب و اشک تو چشامون جمع میشدBeggingساعت شد 12 یه گوشه چشمی به هم اتاقیا که لالا تشریف داشتن انداختیم و اب دهنمون جاری شدشکلک های ِ هلنیواش یواش پرچم سفید رو فرستادیم بالا "غلط کردم غلط کردم" ها شدت گرفتو دست به دامن خدا شدیم. خدا از ترم بعد قول میدیم بخونیم!!! خدا این ترمو مشروط نشیم!!! خدا ال نشیم و بل بشیم و... اینا حرفایی بود که همش تکرار می کردیم. تازه خوب بود کسی پیشمون نبود انقده باحال اعتراف می کردیم به کارامون خداجون من قبول شم دیگه قول میدم فلان کارو نکنم و از این قبیل اعترافات (اینجا جای ذکر دقیق اعترافات نیست بهتره سریع از این موضوع رد بشیم)
لابلای درس خوندن ها یه کم به عواقب کار فکر کردم! بابایی که حل بود فداش شم میگه تو اذیت نشو مشروطی رو هم برا دانشجو گذاشتن اما هم مجبور بودم ریاضی رو دوباره بخونم هم نیش وکنایه های مامانو باید میشنیدمWhoop De Doo و هم جواب داداشیم رو باید میدادم غرغرای داداش رو که نمیشه با کلک از زیرش در رفت اونو باید میشنیدم؛ امااااا مامان! گوشی رو برداشتم زنگ زدم بهش و هر چی اشک تمساح که برا روز مبادا ذخیره داشتم به کار گرفتم. کلی گریه و زاری و میفتم و .... مامان طفلی جیگرش کباب شد گفت باشه اشکالی نداره با خنده گفتم عه؟ اشکالی نداره؟ مامان با بغض گفت نه بخون پاس نکردی هم نکردی گفتم باشه و خداحافظ یکی حل شد بقیه هم خدا بزرگه برگردیم سر اوضاع خودمون
 انقدر که بیدار مونده بودیم و چش دوخته بودیم به کتاب شبیه معتادا شده بودیم
یه کم فکر کردیم گفتیم اینجوری نمیشه بریم یکی دو ساعت بخوابیم بعد بیایم دوباره بخونیم. با خودمون گفتیم بریم لالا ساعت 3 بیدار بشیم چایی هم دم کنیم بخوریم. کافئین داره خوابمون میپره. با اشتیاق کامل طرح تصویب شد و رفتیم خوابیدیمYah ساعت 3 شد و گوشی زنگ خورد. من و دریا بیدار شدیم چایی دم کردیم و همراه چایی یه دست صبونه مفصل هم خوردیم گفتیم خب کافئین خونمون هم تامین شد حالا بریم درس بخونیم. رفتیم اتاق مطالعه کتابو باز کردیم, سرمونو گذاشتیم رو کتاب و بازم لالا من صبح ساعت 7 از خواب پریدم دو ساعت بیشتر به وقت امتحان نمونده بود ولی کتاب تازه نصفو رد کرده بود با نهایت خونسردی(!)I'm OK پاشدم که باز خوابم نبره و قدم زنان به مطالعه پرداختم نیم ساعت که گذشت احساس کمر درد عجیبی کردم و دراز کش مطالعه رو ادامه دادم اما باز... کتابو گذاشتم رو سرمو و یواشکی رفتم لالا. سر وقت بیدار شده با اعتماد به نفس تمام و با اعتقاد کامل به وحی و معجزه و این چیزا با دریا باهم رفتیم سر جلسه (لازم به ذکره که در مسیر دانشگاه هم بر تکرار ذکر "خدا غلط کردم ترم بعد میخونم" مصر بودیم) بالاخره رسیدیم و امتحان شروع شد بیست سی دقیقه اول روی سوالارو خوندم دیدم نه چیزی بلد نیستم در حد دو نمره اراجیف بافتم و بعد همون حالت مطالعه تکرار شد. خودکارامو جمع کردم سرمو گذاشتم رو برگه و لالا
وقت امتحان که تموم شد برگه رو دادم و با خنده و قهقهه رفتم بیرون انقده حالم خوب بود که همه فکر میکردن بیست میشم. حالا بعدشو بگم! داداشیم زنگ زد خبر امتحانو بگیره منم خوشحال و سرحال گفتم دو میشم داداشی چنان عصبانی شد که نگو و نپرسبیچاره انقده حرص خورد. راست هم میگفتا. کسی نیست بگه اخه دختر دو میشی که میشی براچی میخندی دیگه؟!
اخر با 11.6 قبول شدم(خدا پدر مخترع شیفت رو بیامرزه) انقده خوشحال شدم که برا 20 برنامه نویسی خوشحال نشده بودم
نتیجه اخلاقی:
 شب امتحان خواستین با چایی خودتونو بیدار نگه دارین مطمئن باشین چینی نباشه. برا ما چینی بود کافئینش اثر نکرد
پ.ن: ما بچه های زیاد بدی نیستیما شنیدم بعضی بچه ها 12 خوابیدن که 2 بیدار بشن درس بخونن. 2 بیدار شدن تا 4 استامبولی درست کردن خوردن http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/hallcandysmile.gifو بعد گرفتن خوابیدن ما باز به چایی و نون پنیر و کره و مربا و... قناعت کردیم

 

برای ایمان نوشت:  داداشی حال کردی موهارو؟!




[ سه شنبه 23 خرداد 1391 ] [ 06:30 ب.ظ ] [ شیرین ]
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

||||||||دنیا دو روز است||||||||
یک روز با تو یک روز بر علیه تو ...
روزی که با توست مغرور نشو .....
روزی که بر علیه توست مأیوس نشو
صبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر کن
(((((((( امام علی (ع) ))))))))
موضوعات
لینک های مفید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :