تبلیغات
شهر مرده ها

شهر مرده ها
شرررریم و بی هراس در برابر مرام شما سر تعظیم فرود می آوریم
نویسندگان
نظر سنجی
نویسندگی کی رو بیشتر دوست دارین؟






لینک دوستان
سلام دوستان

نظرات شما در پست قبلی همه با عرض شرمندگی پاک شد

در هر صورت شرمنده حواسم نبود ولی ممنون از اونایی که نظر دادن

من پاک نکردم ها نمی دونم کجا رفت در هر صورت امنیت وبلاگ رو بردم بالاتر انشاالله تکرار نمی شه

خب بریم سراغ اصل مطلب

امروز با یک خاطره ی خوب از زهرا خانوم در خدمت شما هستیم

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بسم رب العلما
این متن و خاطره رو تنها برای هشدار به شما عزیزانه دانش آموز . دانشجو. دانشمند. دانشخواه. دانشگرد. دانشگاه. دانشخوان . درس خوان . خرخوان و .... است که دوستان به فصل امتحانات . فصل قطع خواب و خوراک. کاهش وزن و در بعضی افزایش آن . خلاصه همه نوع تفریحات تعطیل! نزدیک می شویم
بعد از چند ماه سره کلاس رفتن بدون هرگونه آمادگی قبلی به طوری که در حالی که معلم عزیزتر از جان خدای نکرده سوالی از ما می پرسید با دهان باز ما مواجه می شد اکنون وقته آن است که کمی. البته فقط کمی! در حدی که آخر خرداد مویی بر سرمان و گوشتی برتنمان نماند درس بخوریم
و این هم شما و خاطره ی یک روز خط خطی!
الان سر امتحان هندسه ام و دیروز هیچی درس نخوندم و در نتیجه هیچیِ هیچیِ هیچی هم بلد نیستم. دارم می نویسم چون کلافه ام. این کاریه که وقتی کلافه ام انجام میدم. کلافه ام چون این سومین امتحانیه که دارم توی یه روز میدم
فقط کم مونده دود از گوشام بزنه بیرون . این بغل دستیِ نامردم هم که کلی قبل امتحان قول داد تقلب بده و حالا تو اوج نوشتنه و اصلا انگار نه انگار که قولی بوده و قراری .
واقعا بعضی این  آدما چقدر نامردن!!!
یه نگاه به سرتاسر کلاس می اندازم ؛ همه تا کمر تو برگه هاشون فرو رفتن و قلم از قلمشون نمی افته. احتمالا الان گلوله ی سرخودکارشون حرارتش به 100 درجه ی سانتی گراد رسیده و نزدیکه که جوهر خودکارشون که هیچ، پلاستیکِ دورش هم به جوش بیاد.
یه نیم نگاه به برگه ی رفیق خوش قولم می اندازم، از اول صفحه تا اونجایی که خودکارش درحال نوشتنه یه سره آبیِ!
انگارکه برگه اش رو رنگ کرده،یکی نیست بهش بگه عزیزم این امتحان هندسه است نه نقاشی!
هرجای صفحه ناحیه ی  سفیدی پیداکرده نوشته . کناره اسمش ،توی حاشیه ها و حتی بالای بسمه تعالی!
آخه مگه کل کتاب رو ازت خواستن بنویسی دختر؟
ای نامرد اگه 5/1 این هایی که داره می نویسه رو به من تقلب می داد 10 که هیچی 20 می شدم...
یکی نیست به این بگه تو که بچه مسلمونی دیگه چرا؟
آخه چندبار خدا باید توی قرآن بگه خمس مالتون رو بپردازید؟ مگه نگفته خمس علم یاد دادنه؟
نمیدونم شایدم ذکات علم بوده!
بالاخره !آخرش نتیجه می گیریم یه چیزی از علم گوهربارش باید به من بده دیگه!!!!
توی هیاهوی صدای خودکار دوستان عزیز و دانشمندم یه صدایی داره به گوشم می خوره!!!
ای وای! صدای قارو قور شکممه! آخه از صبح تا حالا که ساعت 13:42 فقط یه کیک سوزوندم
مگه یه کیک بعد از اون تونل تاریخ و غار جبر و گودال زبان فارسی و حالا هم که به قول یه بنده خدایی هندسه که از سختی خداست!  چقد می تونه مغزه فعالم رو ساپورت کنه؟
وای خدای من! وسط این همه استرس و امتحان به این سختی فقط نیاز مبرم به زور خونه کمه!
خدایا ! چیکار کنم؟ برگه ام که سفیده سفیده! شکمم که از گرسنگی قاروقور می کنه اینم از این بی همه چیزه وقت نشناس!!!
شیطونه میگه پاشم برگه ام رو سفید بدم و برم خونه ها!
الان به اضافه ی صدای خودکاره دانشمندان عزیز و قاروقور شکم بیچاره ام ، صدای تق تق کفش های خوشگل مراقب محترم که داره مثل پتک توی سرم فرود میاد هم بهش اضافه شده
از مراقب اجازه گرفتم که میشه برم بیرون یه آبی به دست و صورتم بزنم ؟
آخه نمیتونستم جلوی 35 نفر دانش آموز بگم میخوام برم دستشویی!
 اجازه نداد
گفتم حالم داره بهم می خوره
گفت: مقنعه ات رو در بیار
 که مجبور شدم برای حفظ آبرو جلوی دوستام وانمود کنم که گرممه و مقنعه ام رو برداشتم ولی حالا میترسم سردم بشه و کارم بیخ پیداکنه!!!
**************************************************************
دیشب خونه عمو اینام رو دزد زده بود! دیشب تا صبح از ترس خوابم نبرد. مدام به شیشه های خونه زل زده  و منتظر بودم یکی بپره تو خونه .
 من کلا آدم ترسویی نیستم، خیلی شجاعم! خیلی...
 آخه خونِ آبادانیا تو رگ هام می جوش!
فقط از ارتفاع و دزد و سوسک و معلم دین و زندگی و استخر عمیق و مارو شیر و پلنگ و کلا حیوانات وحشی و حشرات موذی و  سگ و گربه و موش و امیرعلی ( بچه خواهرم که چند روزه یک سالش تموم شده) میترسم!
(البته چیزای دیگه هم بود ولی حافظه یاری نمیکنه)
دوباره یه نگاه به برگه ی رفیقم می کنم
داره رو سوال یکی به آخر مونده فکر می کنه و من هنوز نمی دونم سوال اول تا دوازدهم را چه جوری باید حل کنم
 (لازم به ذکره که کل سوالات یازده تاست و من حتی اسم خودم رو هم یادم رفته!!!)
 اووووووووه اوووووووه! خطر از بیخ گوشم رد شد...
مراقب محترم اومد روی برگه ام رو دید بزنه که از خوش شانسیم منصرف شد.  اگه برگه ام رو میدید آبروی چندساله ام بر باد می رفت.
دارم به این فکر می کنم که برگه رو دو در! کنم بعد بگم که شما گمش کردید به من چه؟؟؟؟
فقط بعدش نمی دونم چی میشه؟
آخه امتحان قبلیم رو 6.5 شدم یعنی قراره همین بره توی کارنامه ام ؟؟؟
**************************************************************
واااااااااااااااای!
بد شانسی بعدی! یه بیچارگی دیگه!
یه صدا به صداهای قبلی اضافه شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
صدای ویبره گوشیم داره میاد و صدای تق تق کفش های مراقب که هی نزدیک و نزدیک تر میشه
سریع در کیفم رو باز می کنم و رد تماس میزنم و یه برگه ی چک نویس دیگه از تو کیفم در میارم. خدایا صدارو نشنیده باشه!
 خدایا کمکم کن! داره میاد. اگه صدا رو شنیده باشه معلوم نیست چی میشه!
به صندلی من که رسید راهش رو کج کرد و رفت سره میز بغل دستیم
 
 خدایا شکرت........!
یادم باشه یه سجده ی شکر درست  و حسابی به جا بیارم
تا مراقبه حواسش پرت بود سریع رفتم سره گوشیم ببینم کدوم آدم خوبی این موقع سره امتحان قصد بیچاره کردنم رو داشته!
واااااااااااااااااای! مامانم
احتمالا زنگ زده اند ببینن تا الان چرا نرفتم خونه ، آخه یادم رفت بهشون بگم امروز باید واسه امتحان بمونم مدرسه
گوشیم رو گذاشتم رو حالت پرواز و دوباره شروع کردم به نوشتن...
الان این سومین برگه ایه که دارم می نویسم و هنوز منتظرم که آروم بشم ولی نه!!!!!!!!!!!!!
من آروم بشو نیستم. استرسم اونقدر زیاد هست که نوشتن هم از پسش بر نمیاد
فکر کنم باید پاشم برگه ام رو بدم...!
یه نامه ی فدایت شوم زیره یکی از سوالای سخت صفحه ی اول که یه عالمه واسه جوابش جا گذاشتن نوشتم و برگه رو دادم
نامه ام این بود:
( از همه ی خوانندگان عزیز خواهشمندم واژه ی است را واضح و غلیظ بخوانند
باتشکر)
 
سلام خانم ف
من فکر می کردم امتحان هندسه هفته ی پیش است به همین دلیل اون هفته درس خواندم و بعد متوجه شدم که این هفته است واسه همین این هفته گفتم دیگه درس نمیخوانم و جمعه شب یک مرور بر روی درسم می کنم ولی دیروز که از بیرون اومدیم خونه متوجه شدیم که خونه ی عمویم که در همسایگی ما در طبقه ی پایین منزل ما قرار دارد را دزد زده است که دیگه تا دیر وقت در گیره پلیس بودیم و بعدشم تا صبح از ترسه دزد خوابم نبرد
امروز هم از استرس دیشب حالم بد است و نتوانستم امتحان بدهم در ضمن لازم به ذکراست که این سومین امتحان من در یک روز است و دیگر توانی برای امتحان دادن برایم باقی نمانده است.
از شما خواهشمندم این حقیر را بخشوده و قول میدهم در امتحانات پایان ترم جبران  کنم
دانش آموز شیطون و باهوش شما
زهرا.پ
است!!!


[ جمعه 2 تیر 1391 ] [ 03:14 ب.ظ ] [ ایمان ]
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

||||||||دنیا دو روز است||||||||
یک روز با تو یک روز بر علیه تو ...
روزی که با توست مغرور نشو .....
روزی که بر علیه توست مأیوس نشو
صبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر کن
(((((((( امام علی (ع) ))))))))
موضوعات
لینک های مفید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :