تبلیغات
شهر مرده ها

شهر مرده ها
شرررریم و بی هراس در برابر مرام شما سر تعظیم فرود می آوریم
نویسندگان
نظر سنجی
نویسندگی کی رو بیشتر دوست دارین؟






لینک دوستان

السلام علیکم و رحمه الله (دیگه تا حالا این مدلی سلام نداده بودم ) ایشالا که احوالاتون خوبه! خب دیگه تعارفو بیخی بریم سر اولین خاطره:

این خاطره برمیگرده به خیلی سال پیشا اون موقع 11 سالم بود. اون سال عید رفته بودیم مشهد. مامان، بابا ، من، مهسا، خاله جون و مامان بزرگ مادری و پدربزرگ پدری(اوه اوه چی شد!!!!) حدود ده روز موندیم اونجا یکی از همون شبا وقتی داشتیم از حرم برمیگشتیم............ نمیدونین چی شد که، من زحمت کشیدم سر کوچه گم شدم اونم چه گم شدنی فک نکنم تا حالا تو عمرتون دیده باشین حالا بشینین تا بهتون بگم چی شد

همه با هم به علاوه خاله مامانم که تو مشهد میشینن با هم داشتیم با اتوبوس برمیگشتیم. سر کوچه همه پیاده شدن داشتن خرت و پرتایی رو که خریده بودیم جم و جور میکردن که بردارن برن خونه. بعد یهو مامان برمیگرده میگه پس مهناز کو؟؟؟(واقعا ها مهناز کوووووووو؟) حالا همه افتادن دنبال مهناز این ور نگا اون ور نگا همه جارو نگا ولی مهناز نیست پیدا نمیشه دیگه بعد بابا رو بگین فکر کرده من خوابم برده موندم تو اتوبوس همه وسایلای دستشو انداخته زمین دویده دنبالش. تو اتوبوس هم گشت ولی اونجا هم نبودم(کجا بودم الله اعلم) بعد دیدن نیستم بابا برگشته به مامان و بقیه گفته برگردن خونه تا اون بره دور و برارو بگرده(شاید اشتباهی رفتم تو کوچه ها گم شدم خب!!! بعید نیست) خالم میگفت فقط باید میبودی رنگ و روی مامانتو میدیدی از گچ سفیدتر بود. مامان داشته برمیگشته خونه که وسط راه دووم نمیاره چنتا وسیله و میوه و از این جور ات و اشغالا دستش بوده که پرت میکنه زمین و بدو بدو میره دنبال بابام مهسا هم که فقط گریه میکرده اون وسط یه حدسی هم زده. برگشته گفته: نکنه مهنازو سگ برده خورده(وااااای راست میگه ها نکنه منو سگی گرگی چیزی خورده والا من موندم اخه قحط فکر بود گناه دارم خب) حالا از اصل مطلب دور نشیم بریم بگردیم دنبال من! خو گفتم مامانم با اون وضع رفت دنبال من. خاله مامانم هم نیومد خونه داشت دنبال من میگشت. اون نزدیکا یه باغی هم بود. بابا رفته بود کل اونجارو هم گشته بود که نکنه وقتی از اتوبوس پیاده میشدم افتادم اونجا(شاید خب. ممکنه دیگه) بی خیال ترین اعضای طایفه مامان بزرگم و خاله جون بودن که در کمال خونسردی و نق زنان دست تو دست همدیگه داشتن برمیگشتن خونه. وقتی میرسن در خونه یهو میبینن عه!!! مهناز که اینجاست(اوااااا من اونجا چی کار میکردم؟) خالم از اونجا داد میزنه که مهناز پیدا شد برگردین منم بی خبر از همه جا خشکم زده هر چی میگم چی شده فقط میشنوم اخه بو نه ایشیدی با؟(یعنی اخه این چه کاری بود توکردی؟) حالا قضیه رو بشنوین: من طبق عادت همیشگیم اولین نفر از اتوبوس پیاده شدم و دوان دوان رفتم سمت خونه. تو خونه نشسته بودم منتظر که دیدم کسی نیومد نگران شدم برگشتم پایین ببینم چی شده و بقیه ماجرا

 جاتون خالی اون شب بعد شنیدن ماجرا کلی گریه کردم بقیه هم فقط اومدن دلداری دادن گفتن: تو چرا گریه میکنی؟ اخه کسی به تو چیزی نگفت که!!! والا منم که حرف از دهنم درنمیاد  بهشون نگفتم چرا گریه میکنم! ولی الان به شما میگم من فقط به حال مامان و بابا و مهسا گریه میکردم(بمیرم واسشون چی کشیدن طفلیا! چه فکرا که نکردن!) بیشتر از همه هم واسه خاله و مامان بزرگم

من که هنوزم وقتی یادم میفته گریه میکنم ولی اون بار اخری بود که جلوتر رفتم خونه ها الان همیشه همه جا نفر اخرم


[ شنبه 3 دی 1390 ] [ 11:42 ق.ظ ] [ مهناز ]
نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

||||||||دنیا دو روز است||||||||
یک روز با تو یک روز بر علیه تو ...
روزی که با توست مغرور نشو .....
روزی که بر علیه توست مأیوس نشو
صبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر کن
(((((((( امام علی (ع) ))))))))
موضوعات
لینک های مفید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :